تبليغاتX
:: ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!! ::

       ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!


<-BlogDescription->

درباره وبلاگ

  آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به یک لبخند تو
از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست...
شاد باشی و دل آرام
×××××××

اولین عشقم بود!!
نقابی زیبا بر چهره داشت!!
تمام زندگیش را پشت نقاب پنهان کرده بود!!
حرفهایش همه ساختگی بود
او نبود آنکه وانمود می نمود!
او یک بازیگر به تمام معنا بود
سالها مرا با کلمات زیبایش فریب داد
تا اینکه روزگار بالاخره ابرهایی که مانع دیدن حقیقت می شدند را کنار زد...
واین وبلاگ داستان این سالهای خاکستری است
آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیام امروز


پیوند های وبلاگ
طراح قالب

سلام دوستای گلم... شرمنده نتونستم زودتر بیام. درس و دانشگاه و کار و... دیگه وقت برای آدم نمیذاره...

امتحانات تموم شد هفته قبل نمراترو گرفتم، همه نمراتم خوب شده بود الی زیبا خارجه شده بود5/14.

 

بگذریم... امروز اومدم بقیه ماجرا رو شرح بدم، هرچند میلی ندارم و از بازگویی ماجرا و اتفاقات شوم اون روزها بیزارم اما کاری که شروع کردم باید تمومش کنم.

 

تا کجا گفتم؟ تا اونجا مشهد بودیم.

بالاخره محمد فهمید کاری یکی از همکارهاشه، چندوقت پیش با گوشی او برام مسج داده بوده و شماره مو مثل اینکه یادش رفته بوده پاک کنه و اون هم سواستفاده کرده...

چند روزی که مشهد بودیم به بهانه های مختلفی زنگ میزد... وقتی توی حرم اما رضا با خدای خودم خلوت کرده بودم و ازش میخواستم کمکم کنه فراموشش کنم یهو سروکله اش پیدا میشد، زنگ میزدپیام میدادو اظهار دلتنگی میکرد...

از یه طرف دوس نداشتم دوباره باهام بازی بشه وبهش شک داشتم از یه طرف دیگه یه احساس دوست داشتن توی قلبم سوسو می زد.

جواب تلفنش رو میدادم اما خیلی رسمی...

تا اینکه اون روز شمال، کنار دریا، زنگ زد، نمی دونستم چیکار کنم، همه بودند، به بهانه اینکه از محل کارم تماس میگیرن، گوشی رو برداشتم و رفتم کمی دورتر تا بتونم حرف بزنم... اما احساس میکردم همه حواسها و نگاهها به طرف منه... خودم همچین احساسی داشتم شاید هیچکس هم بهمن نگاه نمی کرد...

او خیلی سرحال بود، و دوست داشت با این طرز حرف زدن منو خر کنه.... که کرد!

ازش جواب خواستم، چرا دروغ گفت؟ چرا با احساساتم بازی کرد؟ یهو صدام بالا می رفت و داد میزدم و یه لحظه آروم و رام میشدم...

او میگفت به محبتم نیاز داره، به بودنم، به اینکه کنارش باشم هرچند ازش دورم، به اینکه براش خواهری کنم!! همصحبتش باشم، همدردش!

جواب همه ی اینا رو دادم، که باباجون تو زن داری، زنت میتونه همدردت همرازت همصحبتت باشه چه نیازیه به من؟

اما او می گفت دوس دارم تو باشی گاهی اوقات یه خواهر نزدیک تر از زن هست..

احساس می کردم با زنش مشکل داره؛ اما اونقدر مغرور بود که حرفی نمی زد...

سرتون رو به درد نیارم و کلام رو کوتاه کنم

با هم آشتی کردیم و ازش قول گرفتم دیگه دروغ نگه. اوهم قبول کرد...

 

چند روز بعد رسیدیم به اراک... نزدیک های اراک که رسیدیم وقتی تابلو اراک رو دیدم، یه احساس بد درونم غوغا به پا کرد... حالم دگرگون شد... چشمام رو بستم خواستم بخوابم، اما خوابم نمی اومد... بی اختار گوشیمو برداشتم و براش مسیج دادم که مااراک هستیم!!

اماپشیمون شدم.

نزدیک اراک توقف کردیم، بابا و عمو با هم مشورتمی کردن که چند روز اراک بمونیم، بعد بابا و عمو هرکدوم اومدن تا نظر خانواده ها هم بپرسند،حالم بد بود، نمیدونم ولی اصلا دوس نداشتم اونجا بمونیم... دوست داشتمهرچه زودتر از اون شهر بریم بیرون...

به بابا گفتم من مرخصی ندارم باید زودتر بریم، هنوز شیراز و اصفهان نرفتیم اگه بخواهیم اینجا بمونیم دیگه نمیشه شیراز و اصفهان بریم... خلاصه اینکه همه دلشون به حالمشوخت و قبول کردن که اراک نمونیم... یه نفس راحت...

مسیج اومد، محمد بود، که کجایی میخوام ببینمت!!

پارک کوثر اگه اشتباه نکنم بودیم، پارک بیرونی شهر، کمربندی اراک – قم. باز خر شدم، گفتم اینهمه راه اومدیم ، اینهمه سال باهاش حرف زدم، حالا که اینجا اومدم ببینمش، ببینم اینهمه مدت با کی حرف زدم، مسیج دادم و گفتم کجا هستم.

نیم ساعتی بعد پیام داد که بیا کنار ماشین وایسا ما هم از اونجا رد میشیم... نرفتم دوست نداشتم برم...

همونجا کنار بقیه موندم. پراید سفیدی رد شد. 3، 4 نفر سرنشین داشت... یکی شون  که سرش رو  بیرون اورده بود و به دقت به پارک نگاه میکرد، که خود محمد بود!

دیدمش یه خرده از عکسش خوشگل تر بود... فقط یه خرده... ولی حس بد توی نگاهش چهره اش بود...

اومنو ندید. یعنی خودش گفت که ندیدمت...

من مطمئن بودم به دوستاش گفته وگرنه بهچه بهانه ای اومده بود اون پارک .. اما میگفت نه نمیدونند!!! اینم یه دروغ!

اصفهان وش یراز هم رفتیم و برگشتیم شهر خودمون...

دوباره تماسها شروع شد... اما اینبارمیخواست صمیمانه تر از قبل باشه...

و شد!

تا اینکه یواش یواش فهمیدم با زنش مشکل داره، با اینکه جلوی دوست و آشنا طوری رفتار می کنندکه همه فکر می کنند خوشبخت ترین زن و شوهرند اما خیلی مشکل دارن

یواش یواش مسکلهاشون رو گفت...

پروین یعنی زن محمد یه زن مستبد و مغرور و بی احساس هست، یه زنی که دوست داره شوهرش با اجازه او نفس بکشه!!

محمد همیشه وقتی بحث ازدواج میشد میگفت: خوش بهحال پسری که با تو ازدواج میکنه، خوبشخت ترین مرد دنیاست... همیشه دوس داشت و می گفتکاش من اون مرد بودم!

او میگفت اگه پروین مثل تو مهربون و با گذشت بود، اگه مثل تو رفتار میکرد من هیچی نمیخاستم.. او میگفت یه مرد به محبت زنش نیاز داره

زنش باید از همه نظر مرد رو تامین کنه... او همیشه از من میخواست وقتی ازدواج کردم همسرم رو درک کنم و همه نیازهای جسمی و عاطفی اش رو برآورده کنم. او میگفت اگه مرد داخل خونه اش نیازش برطرف بشه هیچوقت به سمت زن دیگه ای کشیده نمی شه...

شاید حق داشت... چرا پروین اینقدر بی احساس بود... برای اولین بار وقتی عکس 3*4 پروین رو دیدم، ترسیدم! قیافه غضبناکی داشت، آدم می ترسید به چساس نگاه کنه...

محمد دیگه اونقدر بی پروا شده بود که دم به دقیقه برام زنگ میزد، شب و نصفه شب، کله سحری هر وقتکه وقت میکرد... دیگه واقعا صمیمی شده بودیم... واقعا همدیگرو دوست داشتیم...

نه اینکه فکر کنید دوست داشتنم یعنی اینکه بخوام زنش بشم نه... محمد جای بابام بود بعضی وقتا بهش می گفتم بابابزرگ... چقدر بدش می اومد!

عکسهای دختر 3 ساله اش رو از طریق ایمیل برام فرستاد. پرگل! دختر ناز و بامزه ای بود. یکی دوبار تلفنی باهاش حرف زدم...

راستش دلم براش سوخت... چقدر بده بابای آدم بره با یه دختر دیگه حرف بزنه.. پرگل رو خیلی دوس داشتم. محمد هم عاشق پرگل بود، حاضر بود به خاطر پرگل هرکاری کنه.. او ادامه زندگی و این رابطه رو فقط پرگل میدونست.

محمد منو پرگل صدا میکرد میگفت تو رو اندازه پرگلم دوس دارم.

خلاصه اینکه بهگفته محمد او یه بچه داشت اون هم پرگل...

روز رفت و روز اومد تا اینکه شک کردم. عرفان!

یه اسم آشنا...

هرچی ازشپرسیدم زد زیرشکه بابا من یه دختر دارم و بس بچه دیگه ای ندارم...بر سر این موضوع دعوامون شد قهر کردیم اما حاضر نشد قبول کنه عرفان پسر 7 ساله اش هست!!!!

زنگ زدم به باجناقش!! یهکار احمقانه دیگه! میخواستم واقعیترو بدونم

خلاصه به هر زرنگی بود فهمیدم محمد خان دو تا بچه داره عرفان و پرگل. پس بازم دروغ

اما چرا عرفان رو قبول نداشت؟؟ چرا هر وقت اسم عرفان و اینکه پسرش هست به زبون می اومد عصبانی می شد و دعوا راه مینداخت؟؟

چرایی که هنوز نفهمیدم. شما میتونید بفهمید دلیلش چی بود؟؟ چرا قسم میخورد که عرفان پسرش نیست؟؟

روزها گذشت دوس داشتم محمد به زندگی خودش برگرده... بازنش باشه... اونطور که دوس داره عاشقانه زندگی کنه...

یاد شماره ای ایرانسل محمد افتادم، بعد از مدتی گفت پروین خط رو ازم گرفته... پس اون شماره دست پروین هست...

پس میشه باهاش حرف زد...

کله خر شدم مسیج دادم و ...

 

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:12  توسط پرگل  | 

سلام دوستای گلم

 

این چند روز درگیر ماجراهایی بودم که دیگه اصلا حوصله این وبلاگ و محمد و قصه و خاطرات اونو ندارم.

میخوام فراموشش کنم

برای همیشه

اون ارزش نداره

بهتره بمیره بهتره از خاطراتم محو بشه

میخوام به خودم و اینده ام فکر کنم

به اطرافیانم

به کسایی که منو واسه خودم دوست دارند،نه برای هوس و سرگرمی

منو با همین قیافه همین شکل و همین تیپ دوس دارن!!

نه با آرایش و تیپ و مدلهای خفن!!

میخوام گذشته رو فراموش کنم و به آینده ام فکر کنم.

البته اگه شد میام و بقیه ماجرا رو میگم

اما امشب نه...

چون اصلا دوست ندارم از محمد حرف بزنم

 

دوستهای گلم ممنونم که به من سر میزنید.

دوستون دارم

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:58  توسط پرگل  | 

اراکی های مزخرف

 سلام اومدم بقیه ماجرا رو تعریف کنم

تا کجا گفتم؟؟

آهان تا اونجا که زنگ زدم 118.

زنگ زدم 118 ، اراک، گفتم شماره همه ی بیمارستانهای اراک رو بدید!!

شماره ها رو گرفتم، همه ی بیمارستانها زنگ زدم هیچ اثری از او نبود. حتی اشتباهی یه شماره زایشگاه هم به من داده بودند!! وقتی زنگ زدم با تعجب گفت خانوم اینجا زایشگاه ست!!! واقعا خجالت کشیدم! اما من که نمی دونستم.

ازشون پرسیدم این هفته یا هفته قبل بیماری به این نام نداشتید گفتند نه!

حرصم گرفته بود، هرچند به حرفاش شک داشتم و میدونستم آدم قابل اعتماد و راستگو و نرمالی نیست، اما چقدر اینا پست و بی وجدانند. واقعا که چه آدمهایی پیدا میشند.

چند روز گذشت...

گوشیم زنگ خورد، خودش بود، خیلی بی تفاوت جواب دادم، حال و احوالپرسی و چرت و پرتهای همیشگی ش زد. گفتم کجا بودید. گفت بیمارستان!!

ازش پرسیدم یه سوال بپرسم راستشو می گید؟؟

جواب داد: آره چرا که نه، من آدم دروغگویی نیستم !!

-         اسم و فامیلی  که به من گفتید الکی بود؟ سرکاری بود، درسته؟

-         نه نه این چه حرفیه. چرا این حرفو میزنی. من محمد ک.... بخدا راست میگم

-         شما این چند روز کجا بودید؟؟؟ راستشو بگید خواهشا، از دروغ خوشم نمیاد.

-         گفتم که باز قلبم... باز بیمارستان ... بخدا گوشی نبود زنگ بزنم

احساسم می گفت بیمارستان نبوده، شاید یه جایی مثل زندان بوده...

گفتم : زنگ زدم بیمارستان، یعنی همه ی بیمارستانهای اراک، هیچ جا اسم شما ثبت نشده بود، و این غیر ممکنه

کف کرده بود، میدونستم حالت چهره شو تصور کنم. گفت: دروغ میگی

-         خجالت بکشید . چرا باید دروغ بگم. وخلاصه ایم تک تک بیمارستانها را براش بردم و حتی گفتم زنگ زذم زایشگاه!!

-         ممنونم از اینکه اینقدر نگرانم بودید!!

-         نگرانتون نبودم ، فقط خواستم ببینم راست گفتید یا دروغ و معلوم شد که...

-         ممنونم از لطفتون!!! من دروغی نگفتم

-    خواهش میکنم تمومش کنید.دیگه هم مزاحمم نشید . مشکل زندگیتون رو هم برید با یه مشاور مطرح کنید نه با من. ولی شما به یه روانشناس نیاز دارید اینو جدی میگم.

واقعا از خودم تعجب میکردم، این مدت چقدر پررو و رک شده بودم، هر حرفی را راست و مستقیم میگفتم.

خلاصه اون رفت ...

حال و اوضاع روحی ام اصلا خوب نبود. دوست داشتم با یکی حرف بزنم، اصلا برای یه مدت از خونه و کار و ... همه چیز جدا باشم، دوست داشتم برم یه جایی دلم واشه، مثل مشهد...

قرار شد با خانواده عمو اینا بریم مشهد. خیلی خوشحال بودم. و روز شماری میکردم که زودتر اون روز برسه...

چند روز مونده بود تا روز موعود یعنی همون روزی که قرار بود به طرف مشهد حرکت کنیم.

یه شماره روی گوشیم افتاده بود به اسم "سمیه". سمیه دوست و همکار من بود. فکر کردم که خودشه و مثل همیشه میسکال زده منم جواب میسکالش رو دادم. اما غافل از اینکه...

اگه یادتون باشه گفتم محمد به گوشیم پیام داد که امروز به گوشی ام نه زنگ بزن نه پیام بفرست چون گوشی ام دست دوستمه...

اون روز محمد با یه شماره دیگه پیام داده بود و منم این شماره رو نمیدونم چرا اما روی گوشیم ذخیره کردم اون هم به اسم سمیه!!

خلاصه مسیجی اومد که چرا زنگ زدید. شماره تون روی گوشی من بوده...

گفتم ببخشید اشتباه شد. اما اون زنگ زد، منم راستشو گفتم اما نه با جزئیات. گفتم که : چند وقت پیش که مسیج داده بودید شماره تون رو به اسم یکی از دوستام ذخیره کرده بودم، و فکر کردم دوستم میسکال زده منم جواب میسکالش رو دادم، بعد متوجه شد.

-         من یادم نمیاد برای شما مسیج داده باشم.

-         نمیدونم شاید دوست همکار آشنا یا هرکس دیگه ای مسیج داده باشه

-         گوشی من که همونجا نیفتاده بردارند مسیج بدن، گوشی عمومی که نیست

-         آقا من نمیدونم. اصلا شما شماره منو از کجا آوردید؟؟؟؟؟

جا خورد هیچی نگفت.موضوع رو عوض کرد و گفت: حتما یکی از دوستام مسیج داده، حتما میشناسید، کدوم دوستم مسیج داده

-         شما حتما میدونید گوشیتون دست کی بوده

-         آخه یادم نمیاد

-         نمیدونم آقا. ببخشید خداحافظ

گوشی رو قطع کردم. چند پیام فرستاد، از این چرت و پرت ها درست یادم نمیاد چی بود اما یه چیزی شبیه این بود: .... گرگ و میش/ دو زلفونت پریشان کن بیا پیش/از آن کنچ لبت بوسی به من ده/ بگو دادم به درویش.... از این چرت و پرت ها بود خلاصه.

دیدم نه این مردیکه دست بردار نیست. شروع کرد به زنگ زدن و مسیج دادن. اعصاب برام نذاشته بود. این میرفت اون یکی می اومد. حالم از اراکی ها بهم میخورد...از دست محمد عصبانی بودم، فکر میکردم کار اونه، او شماره منو به این مردیکه داده تا اذیتم کنه...

تا اینکه یه شب زنگ زد، مهمون داشتیم، قرار بود روز بعد یعنی 10 مرداد بریم مشهد... دست بردار نبود هی زنگ میزد. گوشی رو برداشتم

-         سلام خوبی؟ چه عجب جواب دادی خانومی؟

-         امرتون؟

-         میخواستم حالی بپرسم. چرا عصبانی هستی حالا؟

-    آقای محترم دلیل اینهمه زنگ زدنتون رو نمیدونم. به ثداتون میاد هول و هوش 50 سال داشته باشید، فکر میکنم دهاتی هم هستید.... من جای نوه شما هستم خجالت بکشید..

-         پس تو همه چیز در مورد من میدونید، حتما دوستتون گفته؟ راستشو بگو ناقلا...

-         تمومش کنید لطفا... دیگه زنگ نزنید.... اینکه شما پیرمرد هستید و دهاتی نیازی نبود کسی بگه، از صداتون مشخصه.

-         آره من دهاتی ام عیبی داره

-         به من چه که شما کی هستید

-         چقدر بداخلاقی... باباجون مگه من چی میگم

-         مثل اینکه حرف حالیتون نمیشه . خداحافط،

-    صبر کن ، یه لحظه. من که حرف بدی نزدم، بابا بیا با هم دوست باشیم، قول میدم چیزی به اون نگم، بابا دهان من قرصه، من دوست خوبی ام ها، قبول کن تو رو خدا...

-         عجب آشغالی هستی. من مثل شماها پست و نامرد نیستم.

گوشیو قطع کردم. هنوز عشق محمد توی دلم سوسو میزد، من خر، هنوز دوسش داشتم و دوست نداشتم نامردی کنم.

همکارش یعنی همین مزاحمه، مثل اینکه فهمیده بود با محمد دوست بودم و احساس میکردم میخواد موقعیت محمد رو خراب کنه. اما من این اجازه رو بهش نمیدادم، اون غلط میکرد اینکارو بکنه. هرچند محمد بد کرد اما قرار نبود من تلافی کارهای بد اون رو بکنم.

این زنگ زدنها و مسیجهاش ادامه داشت. اعصاب برام نمونده بود.

به طرف مشهد حرکت کردیم، از ترس اینکه مزاحمه زنگ بزنه گوشیم همیشه سایلنت بود. مجبور بودم. اومدم مسافرت که حال و هوام عوض شه اما بدتر میشد.

رسیدیم مشهد. همین که چشمم به گنبد طلایی امام رضا افتاد دلم گرفت، یاد محمد افتادم، ازش خواسته بودم همینکه گنبد طلایی امام رضا رو دید برام دعا کنه، من هم برای محمد دعا کردم.

اما زنگ زدنها و پیام دادن های او دیگه داشت دیوونه ام میکرد. بالاخره دل رو به دریا زدم و زنگ زدم برای محمد.

جواب داد.خیلی سرد و رسمی سلام کردم. اما احساس میکردم او خوشحال شده، هرچند منم از شنیدن صداش خوشحال شده بودم اما سعی میکردم حسی نسبت بهش نداشته باشم.

قضیه رو گفتم و شاکی شدم که چرا شماره مو به همکارهاش داده،چرا نامردی کرده.

محمد هم گفت: اجازه نمیدم کسی مزاحمت بشه، غلط کرده مردیکه. باور کن من شماره تو به کسی ندادم. ولی مطمئن باش پیگیری می کنم.

-         ممنونم.

-         خواهش میکنم وظیفمه.بهت خبر میدم

-         من ... نیستم اومدیم مسافرت.

-         بسلامتی کجا؟

نمیخواستم جوابش رو بدم، احساس میکردم باز میخواد خودمونی بشه، اما دلم طاقت نیاورد و گفتم : مشهد

-         برای منم دعا کنید.

بغض گلویم رو گرفت. نمی تونستم حرف بزنم. خداحافظی کردم .

نمیدونم او چه حالی داشت اما من که حال بدی داشتم. وحشتناک...

 

 

دوستای گلم اگه اجازه بدید بقیه شو بذارم برای بعد. این موضوع ناراحتم میکنه...

یه وقته دیگه میگم...

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط پرگل  | 

 

زچشمت اگرچه دورم هنوز

 

پر از اوج و غرورم هنوز

 

اگر غصه بارید از ماه و سال

 

با یاد گذشته صبورم هنوز

 

شکستند اگر قاب یاد مرا

 

دل شیشه دارم، بلورم هنوز

 

 

 

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:42  توسط پرگل  | 

سلام بقیه ماجرا....

 

اون روز وقتی باجناق محمدخان گفت که 40 سال داره!! ازش پرسیدم محمد چند سال داره؟

آخه می گفت از بچگی باهم بودند و از باجناق گذشته دوست هستند!!

فکر می کنید محمد چند سال از من بزرگتر بود؟؟

به نظر شما راست گفته بود و متولد 58 بود؟؟؟

یعنی 9 سال از من بزرگتر بود؟؟؟

محمد متولد 1350 بود!!! یعنی دقیقا 17 سال از من بزرگتر بود!!

شما جای من بودید چه حسی پیدا می کردید؟؟

احساس میکردم اینهمه مدت بازیچه یکی بودم، احساس پوچی میکردم، احساس بیچارگی...

از خودم بدم می اومد، از اون بدم می اومد، از همه متنفر شده بودم....

من چه کرده بودم؟!! چرا باید اینطور میشد؟؟ به چه دلیل محمد با داشتن زن و بچه با من بود؟ چرا با من دوست شد؟؟ چرا اظهار علاقه کرد؟؟ چرا حرف از دوست داشتن میزد؟؟ چرا میخواست دوسش داشته باشم؟؟ چرا ازم میخواست تا آخر عمر باهاش باشم؟؟ چرا و هزار چرای دیگه توی سرم رژه می رفتند و تنها پاسخی که میتوانست این سربازان آشفته مغزم را کمی آروم کنه، این بود که او یک مرد هوسباز بوده.

برام غیرقابل باور بود، حتی فکر کردن به این موضوع که محمدی که دوسش داشتم یه مرد هوسباز بوده، برام سخت و غیرقابل باور بود...

اون روز چه روز بدی بود...

هزار بار به محمد گفتم هیچوقت دروغ نگو، همیشه خوب یا بد راستش رو بگو... ماه پشت ابر نمی مونه، بالاخره همه چیز معلوم میشه، نذار اون موقع از هم ناراحت بشیم... اما او ادعا داشت دروغ نمیگه، بعضی اوقات هم بهش برمیخورد، میگفت به من اعتماد نداری، بدبینی، بدبین تر از تو ندیدم، می گفت فکر می کنی هوسبازم!!

آیا من اشتباه فکر میکردم؟؟

وقتی تمام اتفاقات ریز رو کنار هم میذاشتم، میفهمیدم که خیلی احمق و برعکس فکر محمد خیلی خوش خیال بودم که متوجه نشدم در زندگی او یه نفر دیگه هست...

از زنگ نزدن هاش... از مسیج ندادن هاش.... از اینکه بعدازظهر به بعد عمرا مسیج نمیداد تا چه برسه به زنگ زدن!! از اینکه می گفت نمی تونم... حتی اون روز، آره اون روز که زنگ زدم و جواب نداد و بعد گفت داشتم با اراک حرف میزدم...اون روز یه حس بد بهم دست داد، اما گفتم بیچاره شاید با مامانش حرف میزده!!!!! چه خوش خیال...

 

برام عجیب بود، چطور یه پسر نمی تونست برای کسی که دوسش داره زنگ بزنه؟!! پسرهای این دوره زمونه که اینطوری نیستند، به بهانه زنگ زدن اگر در بدترین موقعیت هم باشند یه جور در میرند و زنگ میزنند، پس چرا محمد اینقدر بهانه می آورد؟؟

بهش شک نکردم، چون دوست نداشتم ناراحتش کنم و فکر کنه بهش بی اعتمادم!!

اما او جواب دوست داشتنم ، محبتم، عشقم، علاقه ام، اعتمادم رو اینطوری داد!!!!!!!

 

باجناقش پرسید: مگه گفته چند سالشه؟

-         گفته بود متولد 58

-         تو هم باور کردی؟

-         جای من بودید باور نمی کردید؟

-         حق با توئه، ولی چطور باهم آشنا شدید؟

فهمیدم که میخواد سواستفاده کنه، مطمئن بودم که برای بد کردن محمد میخواد، به قول معروف " باجناق فامیل نمیشه" از اونجایی که این باجناق هم دل خوشی از محمد نداشت.

گفتم چطور مگه؟ فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه؟

-         همین طوری پرسیدم، آخه خیلی عجیبه شما کجا، اون کجا، حتما دانشجویید؟ همدیگرو دیدید؟

منظور کثیفش رو فهمیدم، با عصبانیت گفتم: نخیر آقا، نه دانشجو ام، نه دیدمش، اصلا تا حالا اراک خراب شده تون هم نیومدم

خنده ی زشتی کرد و گفت: چرا عصبانی میشی حالا؟ حتما خیلی ناراحت شدی وقتی فهمیدی،آره؟

-    بیشتر دلم برای زنش سوخت، محمد در حق اون خیلی بد کرده، واقعا که آخر نامردیه، باورم نمیشه باهم مشکلی ندارند، زندگی خوبی دارند، اما محمد با کسی دیگه ای وقتش رو پر میکنه، عشق و محبت رو از کس دیگه ای میخواد؟ اگه توی زندگیش مشکلی داشت، با زنش خوب نبود، می تونستم بگم از روی بدرفتاری و کمبود محبت اینکارو کرده، اما حالا...

-    همیشه به محمد میگفتم، بابا وقتی میخوای با کسی دوست بشی از اول همه چیزو بگو، تا اون تکلیفش رو بدونه، اگه میخواد میمونه نمی خواد هم میره، دیگه اینجوری این بدبختی ها پیش نمیاد، من خودم همینطورم، از اول همه چیزو میگم

وسط حرفش پریدم و گفتم : به نظر خودتون خیلی مردید؟ رفتارتون درسته؟ شما تعهد اخلاقی ندارید!! تعهدی نسبت به خانواده ندارید، واقعا که... بیچاره زن و بچه های شما

-         اشتباه فکر می کنید، اگه شما هم جای من بودید یا هرکس دیگه ای، وقتی زنی به بداخلاقی و بی تفاوتی زن من داشت اینکار میکرد!

-         چه مسخره.... شماها همیشه تقصیرها رو میندازید گردن زن بیچاره، مطمئنا شما عیبهایی دارید که همسرتون همچین رفتاری داره

-         نه اشتباه فکر می کنید، همه منو میشناسند ، میدونند چه آدم شوخ و سرحالی ام اما زنم سرد مثل یخ!

-         نمیدونم. اصلا به من ربطی نداره، مشکل شماست نه من

-         من دوست دارم با شما باشم، با شما حرف بزنم!! حرف زدن با شما احساس آرامش بهم میده

-         ببخشید قیافه ام خیلی شبیه خره؟ فکر میکنم شما جای بابای من سن  داشته باشید

حرصم گرفته بود، عجب مردهایی

اون روز از اون جناب قول گرفتم کاری به زندگی محمد نداشته باشه، و چیزی نگه، و کاری نکنه که زندگیش خراب بشه، اون هم قول داد!!! هرچند از این مردها توقع نباید داشت که سر قولشون بمونند.

این آقا به بهانه های مختلف زنگ میزد... زهرا و دوستام ناراحت بودند، میگفتند نباید دلت به حالش بسوزه، مگه مددکاری؟ بذار به درد خودش بمیره، به تو چه ربطی داره، اون هم لنگه ای محمده... ولش کن

اما او از من کمک میخواست، حالا راست یا دروغ پیشنهادهایی که درمورد بهتر شدن زندگیش میدادم رو انجام میداد...

مردادماه بود...

یه شب زنگ زد و گفت: از بیمارستانم، با خانومم بحثم شده ، قلبم ناراحته، بخاطر همین کارم به بیمارستان کشیده....

من احمق باور کردم، چقدر هم دلم به حالش سوخت...

چندبار این موضوع تکرار شد، تا اینکه یهو غیبش زد، برام عجیب بود، گفتم حتما بیمارستانه حالش خیلی بده و نتونسته زنگ بزنه!

تا اینکه زنگ  زدم 118 و شماره همه بیمارستانهای اراک رو گرفتم و متوجه شدم که .......

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:53  توسط پرگل  | 

سلام ممنونم از دوستانی که به وبلاگم سر میزنند.

خیلی از دوستان خواستند که داستانم رو خلاصه کنم؛ البته داستان نه خاطره ام رو.

باشه چشم امروز میخوام خیال همه رو راحت کنم بگم کی بود و چی شد....

 

اون روز محمد جواب هیچکدوم از مسیج هامو نداد. ظهر خسته و کوفته رفتم خونه، حوصله کسیو نداشتم، همیشه وقتی دلم میگیره، با نماز خووندن آروم میشم.

در اتاقم رو بستم و نماز خووندم، دلم شکسته بود، حال عجیبی داشتم، احساس غریبی بود، تا حالا همچین احساسی نداشتم، دوست داشتم نفرینش کنم، دوست داشتم بدترین ها را از خدا میخواستم، اما نمی تونستم، هنوز ته دلم یه نوری از عشق سو سو میزد!! هنوز من خر دوسش داشتم!!

براش مسیج دادم به خدا و قرآن و... قسمش دادم که بگه جریان چیه.

مسیج داد!!! گفت: نمیخواستم اینطوری بشه، خواستم بهت بگم!!! خواستم یه کاری کنم که از من بدت بیاد و جدا بشی اما نشد!!!

عجب حرف مسخره ای، چه جوری خواستی منو متنفر کنی؟؟! وقتیکه گفتی دیگه میخوام تا آخر عمر باهات بمونم؟!! وقتیکه گفتی دیگه ؟آقای .... صدام نزن، اینقدر رسمی باهام حرف نزن، بهم بگو محمد؟؟؟!!! وقتیکه عکسمو دیدی و مدام گفتی خاونم گل من چه خوشگل می خندی دلمو ردی؟؟!!! وقتیکه یه روز پیام نمیدادم میسکال نمیزدم نگران میشدی و میگفتی نکنه با من قهر کردی؟؟ وقتیکه ازم قول گرفتی هیچوقت فراموشت نکنم و همیشه تا آخر عمرم باهات بمونم؟؟؟؟؟!!!!

آره این حرفها باید منو از تو متنفر میکرد؟؟؟ تو با این حرفها سعی داشتی دل منو بزنی؟؟!!! عجب حرف مضحکی....

هنوز باورش برام سخت بود، هنوز نمی تونستم باور کنم محمد، همونی که فکر میکردم صادق تر و مهربون تر از خودش روی زمین نیست، اینهمه دروغهای قشنگ برام سرهم کرده!!!

بغض داشت خفه ام میکرد. حالا دیگه نوبت گله کردن از خدا بود: خدایا من که هربار از تو خواستم راه درست رو بهم نشون بدی، هربار از تو خواستم که اگه دروغ یا هوسی  در کار هست یه کاری کنی دلسرد بشم، خدایا مگه من نیومدم امامزاده، مگه اون روز ازت نخواستم اگه محمد واقعا از ته دل با تمام وجود دوسم داره برام پیام بفرسته، یادته خدای من، اون روز محمد برخلاف روزهای دیگه مسیج داد، یه مسیج عاشقانه، یادته خدای من محمد مسیج داد گفت:" عزیزم کجایی دلم برات تنگ شده، حالت خوبه، نگرانتم و...."

خدای من، من که هربار نظر تو رو پرسیدم، استخاره کردم.... خدایا این چه بازی ای بود....

 

شاید خدا میخواست من یه تجربه کسب کنم، شاید خدا خواست به من بفهمونه عشق، چیزی نیست که به هرکسی هدیه کرد، شاید خدا خواست قدر عشق و دل پاکم رو بدونم و راحت به دست هرکسی نسپارم....

ولی هنوز برام سخته باور کنم محمدم دروغ گفته.

محمد زن و بچه داشت!!!!!

اون شب دعوت داداشم بودیم، با خانواده عموها و عمه و... رفته بودیم باغ پدری.... خواستیم همه دور هم باشیم و خوش بگذرونیم ... اما

نمی تونستم خوشحال باشم، حتی قیافه آدمهای خوشحال رو به خودم بگیرم، حوصله حرف زدن رو حتی نداشتم!!!

به سعید، همون باجناق محمدخان مسیج دادم درست یادم نیست مسیجم چی بود اما ازش خواستم بگه محمد چه مشکلی داشته که اینکارو کرد؟ و اینکه او زندگی خوبی داره یا نه؟

برام مهم بود، باید میدونستم چرا با من این بازی رو کرده...

همین که پیامم ارسال شد، از طرف محمد خان پیام عاشقانه ای رسید که :" تو هم مثل باجناقم آدم پست و بی شعوری هستی، تو هم هوسبازی، لنگه اونی، مبارک هم باشید"!!!!

واقعا که شما بگید من هوسباز و پست بودم یا او؟؟؟

منظورش از مبارک هم باشید، فهمیدم، او همیشه رو حرفش حساس بود و میدونستم این کلمه رو با چه حس و حالی گفته، مطمئن بودم ناراحته. اولش خواستم مثل خودش یه پیام بفرستم با فحش و ناسزا، که هرچی لایق همچین آدمی هست بهش بگم. اما پشیمون شدم و نوشتم" محمدم هنوز باورم نمیشه، باورم نمیشه کسیکه مثل فرشته مهربون و صادق می دیدمش الان شده یه شیطون، باور نمیشه محمدی که اینقدر دوسش داشتم اینهمه وقت به من دروغ گفت و با احساساتم بازی کرد، هنوز باورم نمیشه، برات آرزوی خوشبختی رو دارم، از مسیجت هم واقعا ممنونم!!! واقعا که خیلی خوب  عشق و محبتم رو جبران کردی. خداحافظ.

و به اون باجناقش پیام دادم و گفتم: شماها همه تون دروغگویید، میدونستم دستتون توی یه کاسه است، اگه اینجور نیست پس محمد از کجا فهمید براتون مسیج دادم؟؟

خلاصه اینکه اون قسم خدا و پیغمبر خورد که ایستاده بوده و اونجا وهمین که می بینه من براش مسیج دادم گوشیو ازش میگیره و میخونه!!!

چاره ای جز باور نیست. برای من چه فرقی میکرد...

روز بعد باجناقش زنگ زد، حدود 45 دقیقه حرف زد،از خودش و زندگیش می گفت، از محمد که زندگیشو خراب کرده بود، از اینکه باهم بزرگ شده بودند و دوستای صمیمی بودند، از اینکه چندساله باجناقند!! از اینکه محمد آقای ما متولد 1350 هست!!!از اینکه زن داره و بچه د اره، از اینکه 10 سالی هست که ازدواج کرده، از اینکه در کنار زنش احساس خوشبختی میکنه!!!

ولی واقعا اونا خوشبخت بودند؟؟؟ یه زوج خوشبخت هستند؟؟ من که اینطور فکر نمی کنم، اگه خوشبخت بود، عاشق هم بودند هیچوقت بهش خیانت نمی کرد... برای من که قابل درک نبود....

منو محمد ازهم جدا دشیم.... قصه ی ما تموم شد...

اما حالا مزاحمی به نام باجناقش پیداش شده بود، مردیکه اینقدر پررو و پوست کلفت بود که وقتی بهش گفتم :" آقا خجالت بکشید شما جای بابای من هستید"

با خنده و شوخی گفت " منو می بینید از این حرفتون چپشیمون میشید، چون به قیافه اصلا نمیاد 40 سال داشته باشم، آدم خوبه دلش جوون باشه"!!

عجب آدمای پررویی...

 میگفت زن داره، میگفت دختری هم سن و سال من داره، اما با پررویی ازم میخواست باهاش بمونم...

 

فکر کردن به همچین آدمایی اعصاب برام نمیذاره

حداقل امشبم رو نمیخوام خراب کنم، قراره با عمو اینا برای شام بریم بیرون... پس با اجازه تون بقیه رو بعدا میگم.

 

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:46  توسط پرگل  | 

و ادامه ماجرا.........

با هزار فکر و خیال خوابم برد. صبح زدتر از هر روز بیدار شدم و سرکار رفتم. دل تودلم نبود. میخواستم زودتر بدونم ماجرا از چی قراره.

باز برای محمد مسیج دادم . ساعت حدود 8 بود که محمد مسیج داد، قضیه رو گفتم. زنگ زد. معلوم بود که براش خیلی مهمه. چون هیچوقت این موقع ها زنگ نمی زد.

پشت سرهم سؤال میکرد. کلافه ام کرده بود. اما او اظهار داشت چون برام خیلی عزیزی و روی تو حساسیت خاصی دارم دوست ندارم کسی مزاحمت بشه!!!

گفتم : کی بود؟ میشناسیش؟؟ شماره منو از کجا آورده؟؟؟

-         نمی دونم، حتما دیروز که گوشیم دست دوستم بوده مسیج دادی یا زنگ زدی، اونم شک کرده، چرا حرف گوش نمیکنی چرا زنگ زدی؟

-         خب ببخشید، خودت میدونی که اگه زنگ نزنی دلم طاقت نمیاره خودم زنگ میزنم

-         باشه، عیب نداره، بذار ببینم چیکار میتونم بکنم.اگه زنگ زد جوابشو ندی ها ، یادت نره جوابشو ندی

-         باشه باشه چقدر میگی ، جواب نمیدم اصلا گوشیو خاموش میکنم خوبه

-         ممنونم

-         حالا میخوای چیکار کنی؟؟

-         هیچی حسابشو میرسم غلط کرده مردیکه فضولی کنه، امانتی دادم دستش نباید که دیگه فضولی کنه

-         مگه چی شده حالا، بدونه ، مگه چیکار کردی، اصلا اینجوری بهتره ، خانواده ت هم زودتر باخبر میشن

-         نه .!!! هنوز نباید کسی بدونه، موقعیتم خراب میشه

ناراحت شدم و گفتم: یعنی چی؟؟ چه موقعیتی؟ منظورت چیه؟؟ بالاخره هرکس برای آینده اش تصمیمی میگیره تو هم تصمیمت رو گرفتی چی میشه بدونند

-         نه .... . درکم کن، فعلا نباید بدونند. اصلا اگه زنگ زد بگو ما همکاریم. شرکت ..... کار میکنم و فقط ارتباط ما در حد کاری هست نه چیز دیگه ای

هرچند که اصلا دوست نداشتم قبول کنم اما بازم بخاطر او قبول کردم. قرار شد برای اون دوستش زنگ بزنه و بدونه ماجرا از چی قراره و به من خبر بده

یک ساعت شدو از محمد خان خبری نشد، مثل همیشه فراموشکار و بدقول. هیچوقت نمیشد روی قولش حساب کرد، نیم ساعتش می شد چند ساعت!!

زنگ زدم، گفت:این دوستم توی کابینت سازی کار میکنه، گوشی گذاشته بوده یکی از شاگردهاش برمیداره باهاش ور میره، مسیج ها رو میخوونده که شماره ت گرفته میشه

برای من که اصلا قابل قبول نبود، خیلی مسخره به نظر میرسید.

 

ساعت نزدیک 2:30 بود ، تازه از سرکار برگشته بودم، هنوز لباسامو درنیاورده بودم که مسیجی اومد. دوست محمد بود، می گفت کار مهمی باهات دارم، حرفهای مهمی که باید بدونی.... انگاری تو دلم داشتند رخت می شستند!!! دلشوره داشتم، اما نمیخواستم بدون اجازه محمد برای او زنگ بزنم.

براش مسیج دادم: محمد، باز اون دوستت مسیج داده، میگه باهات کار دارم، مثل اینکه کار مهمی داره، براش زنگ بزنم؟؟

مسیج داد: هرکار دوست داری بکن

خیلی ناراحت شدم، از مسیج هاش می تونستم حس و حالش رو درک کنم، مثل اینکه دوست نداشت زنگ بزنم. باز مسیج دادم و گفتم: محمدخان ، من دارم باهات مشورت میکنم این چه طرز حرف زدنه؟؟ یعنی چی؟؟

اینبار جواب داد: اگه به من شک داری و اعتماد نداری زنگ بزن....

چند لحظه بعد از مسیج دادنش زنگ زد!!!!!!!!!

همه ی کارهاش این روزها برام تعجب آور بود، او هیچوقت این موقع ها زنگ نمیزد، چی شده؟!! این موضوع چیه که داره زنگ میزنه، مدام مسیج میده؟!! چرا اینقدر حساس شده.... واقعا داشتم شک میکردم.... زمانی بود که سعی میکردم به حرفهای محمد و دوستام گوش بدم و عینک بدبینی رو بندازم دور، اما نمیشد، بازم حس بدبینی، بازم تردید، بازم همون حس بدی که مثل خوره داشت روحم رو میخورد....

نمی تونستم حرف بزنم، با عجله رفتم توی حیاط، میخواست بدونه چی گفته؟ موضوع مهم چی بوده

گفتم : چیزی نگفت، فقط خواست براش زنگ بزنم، اجازه بدید زنگ بزنم ببینم چی میخواد بگه، اجازه میدید؟؟

-         به من شک داری؟؟

-         شک؟! نه، چرا... فقط میخوام بدونم کار مهم او با من چیه؟ چی میخواد بگه... از چیزی میترسی؟؟ قول میدم بگم همکارتم

-         هرکاری دوست داری بکن، تا دیگه به من شک نداشته باشی

محمد فکر میکرد ، با این حرفش منو منصرف میکنه، چون همیشه وقتی اینجوری حرف میزد، من راضی میشدم، اما اینبار موضوع فرق میکرد، مردی که منو نمیشناخت کار مهمی با من داشت!!!!

به اون مرد مسیج دادم و ازش خواستم روز بعد ساعت 7:30 زنگ بزنه، چون سرکار راحت تر میتونستم حرف بزنم.

تا روز بعد که روز پنجشنبه بود، برام مثل پنجاه روز گذشت، بالاخره شب طولانی به پایان رسید و صبح شد و من مشتاق تر و عجول تر از هرروز رفتم سرکار. ساعت 7:30 شد، گوشی ام زنگ خورد.

-         بفرمایید

-         سلام

-         سلام

-         خوبید؟

-         مرسی

-         کجایید ؟ خونه اید؟؟

-         مهمه؟؟ شما امرتون رو بفرمایید

-         معلمید؟؟؟ معلومه آدم سحرخیزی هستید که این موقع صبح بیدارید، اما من که آدم تنبلی ام، امروز اولین روزیه که این موقع صبح اومدم سرکار، باید از شما تشکر کنم

حرصم میگرفت، طرز حرف زدنش یه جوری بود، از اون مردای...... اما مجبور بودم تحملش کنم

گفتم آقای محترم شما گفتید با من کار دارید؟؟ چه کاری؟ خب بفرمایید؟

-         نه کار مهمی نبود،

-         یعنی چی؟؟؟ هزار بار مسیج دادید الان میگید کار مهمی نبود؟!! اصلا شما چرا به گوشی من زنگ زدید؟؟؟؟؟ شماره منو از کجا آوردید؟؟؟

-         یه اشتباه شد، همین ببخشید

-         اشتباه؟؟؟؟؟؟؟ پس اگه اشتباه شده بود کار مهم تون چی بود؟؟؟؟

-         گفتم که ببخشید داشتم مسیج ها رو میخووندم خواستم برای دوستم بفرستم اشتباهی کانکت شد!!!

-         پس لطفا دیگه مزاحم نشید

-         من دوس ندارم برای شما ایجاد مزاحمت کنم، فقط نمیدونم چرا از شما خوشم اومده

-         لطف کنید دیگه زنگ نزنید خداحافظ

گوشی رو قطع کردم. حرفها همه ضد و نقیص بود. محمد که گفت شاگرد دوستش اشتباه کرده، اینکه می گفت خودم!! موضوع چیه؟؟ چی رو دارن پنهان می کنند.

کله ام سوت می کشید اصلا حال و حوصله کار نداشتم، خدا را شکر روز پنجشنبه بود و ارباب الرجوع ها کمتر بودند و لازم نبود با هر کدوم شش ساعت سروکله بزنم.

هرکاری میکردم بی خیال موضوع بشم نمیشد، موضوع مهمی بود، باید هرجور شده بود میدونستم حتی اگه شده بود حاضر بودم منتش رو بکشم!! باید میدونستم و این بدگمانی در مورد محمد رو از بین می بردم.

ساعت  نزدیک 12 بود، به شماره اون مرد زنگ زدم، قطع کرد، بعد از چند لحظه خودش زنگ زد.

-         چی شد خانوم، قرار شد زنگ نزنی، اما خوشحالم که باز صداتو میشنوم

-         آقای محترم خواهش میکنم بگید چه کار مهمی داشتید

-         هیچی ، فراموش کنید، کار مهمی نبود. اصلا نمیدونم چی میخواستم بگم. !!!

-         نکنه آقای .... شما رو تهدید کرده؟؟ واقعا از ایشون می ترسید

-         خب شاید

-         واقعا که، مرد باشید حرفتون رو بزنید، شما که اینقدر ترسو هستید چرا زنگ زدید؟!!

-         خانوم محترم من اشتباهی زنگ زدم....

وسط حرفش پریدم و گفتم : آره میدونم، شاگرد شما فضولی کرد و زنگ زد، یا اینکه به قول خودتون خواستید مسیج بفرستید برای دوستتون و اشتباه شد... هر کدوم تون یه قصه ای تعریف می کنید، انتظار دارید باور کنم؟؟ شما خیانت در امانت کردید، شما حق نداشتید زنگ بزنید، اشتباه شد پس چرا مدام مسیج میدادی؟؟؟؟

-         ببخشید، اصلا به من چه که شما دوتا چه ارتباطی باهم دارید

-         منظورتون چیه؟؟

خودمو زدم به کوچه علی چپ و با عصبانیت و صدای بلندتری گفتم: ما فقط با هم همکار هستیم برام فرقی نمیکنه شما چی فکر می کنید، هرجوری دوست دارید فکر کنید. آقای .... همکار منه همینو بس

با تمسخر و طعنه گفت : از مسیج هایی که برای هم فرستادید معلومه

-         به شما هیچ ربطی نداره،

-         خب پس خداحافظ

-         براتون متاسفم واقعا که آدم ترسو و بزدلی هستید

-         اصلا هم اینطور نیست

پوزخند زدم و هیچی نگفتم، ادامه داد: دوست ندارم رابطه ام با محمد خراب بشه از باجناق گذشته ما با هم دوستهای صمیمی هستیم با هم بزرگ شدیم، حتما اینو که میدونستید.

انگاری یه پتک رو محکم کوبیدند رو سرم، گیج میزدم، اصلا نمیدونستم چی بگم، ولی ناراحت نشده بودم، هنوز توی حالت گیجی بودم. دوستام اشاره میکردند، میخواد یه دستی بزنه، حرفشو باور نکن

با همون عصبانیت قبلی گفتم: به من ربطی نداره شماها با هم چه رابطه ای دارید، فقط دوست داشتم بدونم چرا به من زنگ زدید؟ کارمهمتون چی بود

-         بگذرید خداحافظ

گوشی رو قطع کرد. به حساب خودش نمیخواست بگه اما حرفش رو بالاخره زد... برگشتم رو به زری کردم و گفتم: باجناقش بود...

خیلی آروم و خونسر و با یه لبخند این حرفو به زبون آوردم، مثل اینکه هنوز تنم داغ بود و درد زخمی که خورده بودم رو حس نمیکردم.

زری گفت: برای خودش یه جیزی گفته، به محمد مسیج بده و از خودش بپرس

مسیج دادم بهش گفتم که اون مرد میگه باجناقتم، راست میگه؟ محمد اون کیه؟ راستش رو بگو

اون شب عجب شبی بود.... بقیه داستان باشه برای یه شب دیگه....

 

هنوز داستانم ادامه داره، اما هم من خسته شدم و مطمئنا شما هم خسته شدید... داستان ما هنوز ادامه داره و هنوز جالبه. هرروز یه چیزی جدید و جالب دیگه ای از جناب محمد خان کشف میشد. باید اسم محمد رو بذارن عامل ناشناخته!!

به بعضی از دوستان که منو دختر ساده و احمقی میدونند بگم، شاید تا درصدی حق با اونا باشه!! اما با موقعیت و شرایطی که محمد داشت، هرکسی بود باورش میکرد و بهش اعتماد میکرد، معاون یه اداره دولتی... عضو هیئتهای .... ورزشکار و فوتبالیست و.....

شما بودید بهش شک می کردید؟؟

 

 

 

به نظرتون محمد کیه؟؟؟؟

 

آیا اون مرد راست میگه؟؟

 

به نظر شما محمد چیکار میکنه؟؟ چه جوابی میده؟؟؟

 

به نظرتون قصه ما به کجا میرسه؟؟؟؟؟

 

منتظرم

 

دوست دارم بدونم شما بودید چه میکردید؟

 

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:57  توسط پرگل  | 

سلام محمدم.....

چقدر دلم برات تنگه........

کجایی؟ چه میکنی؟ حالت خوبه؟ خوش میگذره؟؟؟ وای که چقدر دلم هواتو کرده....

کجایی داداش نامهربون؟؟

اینکارها چیه میکنی؟؟ میخوای انتقام بگیری؟؟؟ آخه چرا؟ مگه چه کردم؟؟؟

چرا شماره مو به اینو اون دادی؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این کارها چه معنی داره؟؟؟

میخوای آبروی منو ببری؟؟ میخوای منو خراب کنی؟؟؟

چرا فکر میکنی من میخواستم به تو خیانت کنم؟؟ چرا فکر میکنی من نامردی کردم؟؟ چرا ؟؟؟؟

اینهمه بازی سر من درآوردی، اینهمه دروغ سرهم بافتی، اینهمه منو سرکار گذاشتی، آیا من باهات بدرفتاری کردم؟؟؟ فحش و ناسزا بهت گفتم؟؟؟

نه نگفتم، حتی نفرینت هم نکردم، چون تو رو واقعا مثل داداشم دوست داشتم، چون واقعا برام عزیز بودی، مگه میشه داداشم رو بخاطر اشتباهی که کرده بود نفرین کنم؟؟ مگه میشد به کسی که یه روز ادعای دوست داشتنش داشتم فحش بدم؟!!

نه نمیشه، اگه عشقم اگه علاقه ام اگه دوست داشتنم همه کشک بود، همه هوس بود اصلا دوست داشتنی در کار نبود؛ آره میشد خیلی راحت رنگ عوض کنم و نقاب عاشقی رو از روی صورتم بردارم، دهانم باز کنم و چشمم رو ببندم و هرچی بر زبونم می اومد نثارت کنم.

تو اینکارو کردی! هم بار قبل و هم حالا!!!!!!

برای خودم متاسفم.. عجب آدم احمقی ام من!!!

یادته ازت پرسیدم"آیا همه جوره هستی؟ خودتو عقب نمی کشی؟ تا آخرش میمونی؟"

یادته چی گفتی؟؟ گفتی : هستم، همه جوره، تا پای جونم،تا آخر، تا قیامت

حالا که نیستی، هیچ جوره نیستی، مگه عمرت تموم شده زبونم لال؟ مگه قیامت شده؟؟ چی تموم شد؟ دنیا؟ زندگی تو؟ یا زندگی من؟؟؟؟!!! پس چرا خودتو عقب کشیدی؟

من که گفتم تو داداش من میمونی، حتی روزی که بخوام زندگی جدیدی شروع کنم، من بهت قول دادم که در موردت با همسر آینده ام حرف بزنم، من قول دادم که تو باشی. وسر قولم هستم.

هنوز به کسی "بله" نگفتم چون میدونم آدمهای بی جنبه و کم ظزفیتی هستند که نمی تونند تو رو قبول کنند.

نمی تونند بپذیرند منو تو فقط خواهر و برادر بودیم. نمی تونند قبول کنند، براشون مسخره است... برای خیلی ها این موضوع مسخره است... مثلا پروین!

راستی چه خبر از پروین؟؟ خوبه؟ چه میکنه؟ حتما خیلی ناراحته.

 

همیشه این موقع ها مسیج میدادیم، شب بخیر می گفتیم و میخوابیدیم اما حالا....

همیشه صبح ها منتظر پیامت بودم، همین که بالشم می لرزید با شوق بیدار میشدم ومسیجت رو میخووندم و با انرژی می رفتم سرکار...

اما حالا.......

نامه های چند ماهه ام رو همه جمع کردم، نمیدونم پاره کنم یا نگه دارم یا اینکه برات بفرستم. راستش حیفم میاد بریزم دور، لحظه لحظه هامو برات گفتم، از احساس دوست داشتنم گفتم حتی اون موقع هایی که از دستت کلافه و عصبانی میشدم...

شعرهایی که برات گفتم، نثرهایی که نوشتم... دلم نمیاد... بوی تو رو میده

میترسم بفرستم، ناراحت بشی و ...

خودت بگو، دوست داری بفرستم یا اینکه دوست داری بریزم دور؟؟

محمد هنوزم دوسم داری؟؟؟ هنوزم منم تمام زندگیت؟؟؟

محمد، داداشم دوست دارم

 

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط پرگل  | 

 

سلام دوستان عزیز

فکر می کنید آخر داستان ما به کجا میرسه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مردی که زنگ زد کی بود؟؟؟؟

چی میخواست بگه؟؟؟؟

 

دوست دارم شما بگید. چی فکر می کنید

منتظرم

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:35  توسط پرگل  | 

بهانه ها شروع شد...

 

بهش گفتم من نمیتونم چیزی رو از مامانم مخفی کنم، میخوام بهش بگم، شماهم به خانواده تون بگید.

گفت : من آدم خجالتی هستم باید صبر کنی، موقعیتش پیدا بشه بعد

گفتم تا کی؟؟ یعنی میخواهید همین جوری دست رو دست بذارید؟ بالاخره چی؟؟

گفت میگم، تو یه خرده صبود باش... میگم چند روز به من فرصت بده....

 

من که تا حالا چیزی رو از مامانم مخفی نکرده بود. میترسیدم بگم، چون توی خانواده یه جورایی بیشتر از بقیه رو من حساب میکردند، من از هر لحاظ از دو تا خواهرهام بهتر بودم، یعنی بهتر میدونستند، میترسیدم با گفتن ماجرا نظرشون عوض بشه... اما نمی تونستم طاقت بیارم و چیزی به مامانم نگم.

مامانم توی آشپزخونه بود، منتظر بودم موضوع خاستگاری که چند روز پیش اومده بود را وسط بکشه و من موضوع آقای .... را براش بگم.

بالاخره انتظار پایان یافت و مامانم گفت : مادرش امروز زنگ زده، جواب خواسته چی باید بگم؟ بگم بیان خونه؟؟ پسر خوبیه، همه تعریفشو می کنند... همیشه شانس در خونه آدم رو نمیزنه... چیکار کنم؟؟

گفتم مامان، صبر کن، شاید آدمهای بهتر از اون هم باشند، مهندسی دکتری، شما که از آینده خبر نداری!

مامانم مثل همیشه مغزم رو خوند و گفت : کسی رو سراغ داری؟ راستش رو بگو، کسی هست که من نمیدونم...

بعد خودش حدس زد و گفت : پسر دایی ات؟؟ هرچند پسر برادرمه و دوستش دارم، اما مادرش زن خوبی نیست، دوست ندارم دخترم بدبخت بشه.

گفتم نه مامان مگه فقط اون مهندسه، این همه پسر، چرا اون

گفت پس کیه؟

نمیدونستم چطوری بگم، چشمم رو بستم و گفتم: توی اینترنت با هم آشنا شدیم...

سنگینی نگاه مامانم رو احساس میکردم، توقع نداشت... میخواستم یه جوری درستش کنم، به دروغ گفتم توی وبلاگم نظر داده بود و خلاصه در مورد تحقیق های دانشگاهش از من کمک خواسته بود من هم کمکش کردم. تا اینکه گفت ازت خوشم اومده، مریم هم باهاش حرف زد تا متقاعدش کنه که اینکار درستی نیست اما قبول نمیکنه، میگه دوست دارم!!

مامانم گفت: اهل کجاست؟ دیدیش؟

گفتم نه مامان ندیدمش، اراکی هست

مامانم نگاهی بهم انداخت و گفت: من تو رو به غریبه نمیدم، هرچند عاشق و دلباخته ات باشه، از کجا معلوم حرفاش دروغ نباشه؟ از کجا معلوم آدم خوبی باشه؟ پیرمرد نباشه؟ زن و بچه نداشته باشه؟ تو رو سرکار نذاشته باشه؟.....

گفتم مامان : اون آقا معاون اداره..... هست. شماره اداره اش رو داده، مگه میشه دروغ گفته باشه، با یه زنگ زدن به اداره اش معلوم میشه دروغ گفته یا نه... اون مهندسه... به نظرم پسر خوبی میاد! فقط اون میخواد مدتی باهم حرف بزنیم اگه دیدیم اخلاق هامون به هم میخوره بعد بیاد خاستگاری و ...

مامانم گفت : نه نمیشه، بهش بگو اگه واقعا دوست داره بیاد خاستگاری، باید همین جا زندگی کنید، همین جا خونه بخره، بهش بگو حاضری خونه تو به نام من بزنی؟ فقط به این شرط

گفتم مامان تو خودت بودی این کارو میکردی؟؟ چرا باید خونه شو به نام من بزنه؟؟ مامان سخت میگیری...

مامانم همین حرفا رو زد و رفت.

جواب درستی نگرفته بودم، اما وجدانم آروم شد، از اینکه بالاخره به مامانم گفتم.

روز بعد که آقای .... زنگ زد بهش گفتم که دیروز قضیه رو برای مامانم تعریف کردم و مامانم این نظر رو داره.

ناراحت شد و گفت چرا رفتی گفتی؟ چرا صبر نکردی؟ فعلا هیچی بهش نگو، تا ببینیم چی میشه. صبر داشته باش

عصبانی شدم و گفتم : یه جوری حرف میزنی انگاری من از شما خاستگاری کردم؟ من از شما خواستم؟ اگه شوخی و سرکاری بود مرد باش بگو، چرا اذیت میکنی؟ دو سه ماه هست که امروز فردا میکنی، من هیچ جواب قانع کننده ای برای مامانم ندارم که چرا بدون فکر خواستگارهامو رد می کنم. تو داری با آینده من بازی میکنی....

مثل همیشه با حرفاش آرومم کرد و قول داد خیلی زود تکلیف رو روشن کنه. گفت تا چهارشنبه همه چیز مشخص میشه!!

چهارشنبه شد... زنگ زدم، گفتم چی شد؟ اصلا مثل کسی که از هیچی خبر نداره گفت : چی چی شد؟؟؟

اعصابم بهم ریخت، گفتم مگه قرار نبود به مامانت بگی؟؟ یعنی هیچی نگفتی؟؟؟؟؟؟!!!

گفت بخدا امتحانات و کار و بدبختی همه چیز رو از یادم برده... ببخشید. گفتم پس این موضوع اصلا برات مهم نیست چون اگه بود یادت نمیرفت.

گفت سخت میگیری چرا؟ خب یادم رفت....

این بهانه ها تمومی نداشت. دیگه بی خیال این موضوع شدم احساس میکردم نمیخواد بگه، یه جورایی سرکارم اما از اینکه سرکاری باشه و دروغ گفته باشه میترسیدم نمیخواستم باور کنم که دروغگو هست!!

14 خرداد 87 بود... زنگ زد و گفت قراره با همکارهام بریم مشهد. خیلی خوشحال شدم، بهم قول داد از حرم امام رضا برام زنگ بزنه...

و دلیل دیگه خوشحالی ام این بود، که فکر میکردم با رفتن به مسافرت میتونم هروقت دلم تنگ شد باهاش حرف بزنم و مسیج بدم.

چون تا اون روز فقط صبح ها و بعضی اوقات عصرها چندتا پیام میداد و میگفت نمیتونم، بهم شک می کنند!!!!

اما خیالی پوچ بود... با رفتن به مشهد نه زنگ زدنها بیشتر شد نه مسیج دادن هاش. بعد از 40تا مسیجی که میدادم یه مسیج میداد " من فلان جا هستم".

خیلی از دستش دلخور بودم... نه زنگ میزد و نه جواب تلفنم رو میداد. میگفت : جلو دوستام نمیتونم زشته!!

تا اینکه یه روز زنگ زدم، گوشی دستش بود ولی حرف نمیزد، صدای یه زن رو شنیدم صدای بچه، می خندیدند، در درونم یه احساس بد غوغا به پا کرد. اما به خودم نهیب زدم که حتما یه جای شلوغی هست چرا اینقدر بدبینی!!!

خواست به قولش عمل کنه، از حرم امام رضا زنگ زد، اما اونقدر شلوغ بود که صدامو نمی شنید، ازش خواستم گوشی رو بگیره تا من دعا کنم. از امام رضا خواستم تکلیفم رو روشن کنه، بهم ثابت کنه که پسر خوبی هست یا نه...

چند روز بعد پیام داد و گفت: کنار دریا هستیم چقدر جات خالیه کاش پیشم بود. دوست دارم ....

چقدر دلم براش تنگ شده بود.... هروقت دلتنگش میشدم مثل دیوونه ها بداخلاق میشدم و حرفهای تلخ میزدم.

به قول او، آدم سرد و بی روحی بودم و به قول دوستام طوری باهاش حرف میزدم و مسیج میدادم که انگاری با رئیس جمهور داشتم حرف میزدم. بچه ها مسخره ام میکردن که چرا فامیلی اش رو صدا می زنی؟ چرا وقتی باهاش حرف میزنی شما شما می کنی؟

آقای .... از این موضوع ناراحت بود و دوست داشت با اسم صداش کنم، احساساتم رو بگم، دختر سرد و بی روحی نباشم و ....

سعی میکردم اونی باشم که او میخواد.

دیگه حداقل توی مسیج هام اسمش رو صدا میزدم و بعضی اوقات احساس دلتنگی و دوست داشتنم رو براش بازگو می کردم و اون هم متقابلا از دوست داشتن و عشق و علاقه حرف میزد.

تا اینکه از سفر برگشتند.

محمد عادت نداشت اول صبح پیام بده، اون روز پیام داد و گفت: به گوشی ام نه پیام بده نه زنگ بزن، گوشی ام دست یکی از دوستانم هست.

گفتم باشه.

رفتم سرکار. فکرم مشغول بود

یهو مغزم جرقه زد ، یه مسج آماده کردم ' سلام آقای ...... خوبید؟ ببخشید مزاحمتون میشم، خواستم ببینم بالاخره با خانواده تون صحبت کردید؟ چی شد؟؟ من نمیتونم بدون اطلاع خانواده ها به این رابطه ادامه بدم. میخواهید چیکار کنید بالاخره؟'

مسیج رو به زهرا و مریم نشون دادم، گفتند فکر خوبیه، دوستش با خووندن این مسج میدونه جناب .... دختری رو دوست داره بالاخره از زیر زبونش می کشه و مجبور میشه زودتر به خانواده اش بگه.

مسیج رو فرستادم و منتظر بودم ببینم چی میشه. تاظهر هیچ خبری نشد.

ساعت 2 ونیم بود خسته و کوفته رفتم خونه، نماز خووندم و ناهار رو خوردم و خوابیدم. ساعت 5 که بیدار شدم مثل همیشه اول گوشیمو نگاه کردم، دیدم یه شماره افتاده. شماره برام آشنا نبود اما کد اراک بود... و دیدم که از گوشی ام به اون شماره زنگ زده شده. گوشی رو برداشتم و با عصبانیت به طرف خواهرم رفتم و گفتم: تو دست زدی به گوشیم؟ هر کسی زنگ زد  تو باید زنگ بزنی؟ اصلا که گفته تو بی اجازه به گوشی من دست بزنی؟

اون که ترسیده بود قبول نکرد که زنگ زده، اما جواب میسکال اونو داده بود.

چند دقیقه بعد گوشی ام زنگ خوزد، همون شماره بود. جواب دادم. گفت ببخشید خانوم شما به گوشی من زنگ زدید؟؟

با عصبانیت گفتم : نخیر آقای محترم مثل اینکه شما زنگ زده بودید. امری داشتید؟

گفتم ببخشید الان نمیتونم صحبت کنم، تو جلسه ام بعد دوباره مزاحمتون میشم.

گوشی رو قطع کردم.

چندبار زنگ زد اما جوابش ندادم. به محمد مسیج دادم و گفتم این شماره به گوشیم زنگ زده میشناسیش؟

اما هیچ جوابی نداد. چند بار مسیج دادم و قضیه رو گفتم اما خبری ازش نبود.

اون شب اون آقا که توی مسیج هاش خودش رو سعید معرفی کرده بود گفت: همین جوری شماره ات رو گرفتم. گفتم شاید محمد و دوستاش میخواهند اذیتم کنند. مسیج دادم و گفتم : آقای ..... اذیت نکنید. اینکارها یعنی چی؟

مسیج داد گفت: من از اون آشغالهایی که فکر می کنید نیستم.

عصبانی شدم و شروع کردم به مسج نوشتن: خودت آشعالی اصلا تو کی هستی؟ به چه حقی به آقای ... توهین می کنی؟و...

اما او گفت من قصد توهین کردن نداشتم و من چیزایی میدونم که تو نمیدونی، اگه میخوای بدونی جواب تلفنم رو بده...

دوباره برای محمد مسیج دادم که چیکار کنم؟ همیشه هراتفاقی می افتاد بهش میگفتم.

اما اون جوابی نداد... داشتم نگران میشدم، یعنی کجا بود چرا جواب نمیداد، این مرد کیه؟ چی میدونه؟ چی میخواد بگه؟ چه حرف مهمی؟ شماره منو از کجا آورده و....

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:46  توسط پرگل  | 

 

 

 

خيلي چيزها هستند که زنگ مي زنند

از ياد مي روند و بعدها مي ميرند

مانند تاج و تخت و عصاي مرصع پادشاهان

خيلي چيزها هستند که زنگ نمي زنند

از ياد نمي روند و نمي ميرند

مانند کفش و کلاه و عصاي چارلي چاپلين

مانند زخم هایی که بر دل می نشینند!!

زمانه ، زمانه ای نیست که بر هر کسی اعتماد کنیم. همه نقاب بر چهره دارند. مواظب باش، دلت به حال گرگ هایی که در لباس میش ظاهر میشوند نسوزد! مراقب باش... در این دنیای نامردی که هیچکس بویی از مردانگی و صدق و وفا نبرده اعتماد کردن بر هر بیگانه ای کار احمقانه ای است... مواظب باش دوستم، من نداستم خطا کردم اما تو مواظب باش... مواظب باش فریب همچین دغلبازانی را نخوری، مواظب باش قلب و احساساتت بازیچه دست مردان نامرد نباشد.

دوستش داشتم، کسی را دوست داشتم که برایم در خیالم نقاشی کرد. پسر مؤمن و مهربان و....

روز گذشت و ماه آمد و در پس آن سال شد...دل به دل نزدیک شد، عشقش وافر شد، مهرش در دلم جادار شد...

من کجا و او کجا... فاصله ها اجازه دیدن را نیز به ما نمی داد!! ما هنوز یکدیگر را ندیده بودیم.

کم کم عشق برادری به عشقی دیگر تبدیل میشد! نخواستم، نخواستم باشم چون فکر غلط بود، چیزی محال بود...

خداحافظی و تمام شدن آن روزهای خوش... برادر غریبه ام را فراموش کردم، اما نه او از خاطرم یادم نرفت. شماره و آدرس و هر نشانه ای که از او داشتم را دور ریختم، اما از ذهنم نتوانستم پاک کنم!!

یک سال و چندماه گذشت، بی خبر از او، گاهی اوقات دلتنگش می شدم، اما با فکر اینکه او اگر مرا دوست داشت یادی از من میکرد، سعی میکردم فراموشش کنم.

تا اینکه ان روز دلم تاب نیاورد و پیامی فرستادم. او که شماره مرا نمیدانست پیامکی داد. گفتم همانم که روزی مرا به خواهر نامیدی، ..... از ....... . چند پیام پیاپی رسید. از پیامک ها معلوم بود خیلی خوشحال شده...

باز سلام و ....

اینبار نخواست رابطه ما مثل خواهر و برادرهای دیگر باشد، اینبار او بدنبال یک عشق واقعی و پایدار و ابدی بود!!

وقتی می گفتم " نمیشه امکان نداره" به من میگفت : تو نمی خوای، تو بدبینی و تو....

هرچه می گفتم، او حرف خودش را میزد. آن روز دیگر نمیدانستم چه باید کنم، از مریم کمک خواستم، خواستم با او حرف بزند و متقاعدش کند که همچین چیزی امکان ندارد. مریم با او حرف زد، اما باز او حرف خودش را زد، که فلان دوستم با خانومی در فلان شهر ازدواج کرد و الان زندگی خوبی دارند و ...

خلاصه مریمی با ان سرسختی را نیز قانع کرد که با عشق همه چیز امکان دارد!!!!!

مریم گفت: حرف او و تصمیمش خیلی جدی است، بهتر است او را ببینی، لااقل عکسش بعد تصمیم بگیری!

حق با او بود، ندیده که نمیشد تصمیمی گرفت.

محمد قبول کرد و عکسش را فرستاد. سری به ایمیلم زدم، عکس باز شد، دهنم از تعجب باز ماند،سریع عکس را بستم، یک احساس بد در درونم غوغا کرد، نمیدانم چرا... اما احساس تنفر از او تمام وجودم را گرفت! نمی خواستم او را ببینم، آن روز حتی یک پیام هم برایش نفرستادم! سن و سالش بیشتر از انچه گفته بود نشان میداد، حدود 35 یا 36 ساله!!

روز بعد با مریم و زهرا حرف زدم و موضوع را برایشان شرح دادم. زری دوست صمیمی و چند ساله من که خوب از حس ششم من خبر داشت گفت، من می گویم هرچه حی ششمت گفت گوش کن، همیشه درست میگه.

مریم گفت: به این سرعت تصمیم نگیر، شاید در عکس او را پیر نشان میدهد، شاید از او بدت آمد بخاطر ژست عکس گرفتنش... نباید سریع تصمیم بگیری...

محمد زنگ زد، خواست بفهمد عکسش را دیده ام یا نه و نظرم چیست1

چه می توانستم بگویم؟ بگویم عکست را دیدم از قیافه ات بدم آمد، احساس بدی به تو پیدا کردم و نمیخواهم ادامه بدهم؟؟!!

اگر او این حرفها را به من میزد من چه حالی پیدا میکردم؟؟

گفتم قیافه مهم نیست، حال که او مرا اینگونه و به این شدت دوست دارد، قیافه و سن و سال چه اهمیتی دارد.

سعی کردم قیافه اش را فراموش کنم، و به چهره اهمیت ندهم. دیگر به ایمیلم سر نزدم، فقط گاهی که از دستش عصبانی میشدم و میخواستم برایش پیام نفرستم و زنگ نزنم، عکسش را نگاه میکردم!!!!!

روزها می گذشت و او فقط حرف میزد، موقعیت های خوب زندگی و آینده را بدون فکر و فقط بخاطر او رد میکردم، چرا که فکر میکردم او با تمام وجود مرا دوست دارد و نباید به او خیانت کنم، نباید در حقش نامردی کنم!!

اما این وضع پایانی نداشت، تا اینکه از او خواستم، خواستم کاری کند، لااقل با خانواده اش حرفی بزند، این وضعیت تا کی باید ادامه داشت..

بهانه هه شروع شد....

 

ادامه دارد .....

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:58  توسط پرگل  | 

زندگی سخت ساده است!

خطر کن.. وارد بازی شو

چه چیزی از دست می دهی؟

با دست های تهی آمده ایم

و با دست های تهی خواهیم رفت.

نه، چیزی نیست که از دست بدهیم،

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،

تا سرزنده باشیم،تا سرودی زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید.

آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

من این فرصت کوتاه را تباه کردم!!!

فکرش را هم نمیکردم... همه ی آن حرفهای شیرین همه ی آن سخنان زیبا ، فقط رنگ زیبایی برآن ریخته بودند. باورم نمی شود همه چیز نقاب برچهره داشتند.

تو بهترین بودی، تنها کسیکه در قلبم ستایشت میکردم!! به پندارم تو پاکترین بودی، تنهای کسیکه لیاقت عشق مرا داشتی!! اما....

کاش می مردم و نمی شنیدم... نمی شنیدم همه آن حرفهای تلخ را...

بار اول گفتم چون مرا دوست داشتی، از جدایی هراس داشتی، همه چیز را دروغ ظاهر ساختی. بعد از اینکه دوباره پرده ها کنار رفت، بعد از اینکه دوباره حرفهای ناراستین فاش گشت... بعد از آن دگر، اعتمادم را گم کردم!

من هنوزم تو رو دوست دارم!!! با همه حرفهای دروغت، با همه بی وفایی هایت، با همه نقشه های و دسیسه هایت.

من به دست تو عروسکی بودم واسه وقت غم و تنهایی هایت، من از این شکایتی نداشتم، آخه دوست داشتم کنارت باشم!

من همه غم و دردت را به جان خریدم، تک و تنهایت نذاشتم ، تو را با همه جان دوست داشتم. با همه فاصله ای که بین ما قرار گرفته اما من غم و شادی ات را احساس میکردم....

من تو را دوست داشتم اما تو مرا بازیچه پنداشتی!!

 

تو گفتی تا آخرین نفس هستم، بگو هرکس بخواهد، بداند. تو گفتی تا همه دنیا بدانند ما یکدگر را دوست داریم،عاشق و دیوانه یکدیگریم!

من بدانستم تو داری عشقی دیگر، بدانستم عشق تو قلب تو در تصرف است اما ، من که نخواستم قلب و عشق تو را بگیرم! من خواستم باشم فقط مونس و همراز و همدرد تو... کنارت باشم در وقت تنهایی... همصحبتت باشم وقت دلتنگی...

من که میدانستم تو همسر داری، او را بیشتر از من دوست داری، تو همیشه پنهان کردی عشق و حرفهای راستین را... تو همیشه گفتی تو هستی تنها عشق من!!

آری اکنون که میگویی خداحافظ تا ابد؛ کاش میدانستی احساس مرا کشتی، قلب مرا بردی،اعتماد و وفا را بدچهره منفور ساختی...

تو عشق و محبت و صداقت و مردانگی و وفا و اعتماد و همه ی اصول دوست داشتن را به زیر سؤال بردی! تو با همه بازی کردی...

به گمانت میتوانی خوشبخت باشی راحت زندگی کنی ، وقتیکه با دروغهایت زندگی دخترکی را نابود کردی؟؟

شاید بار قبل تو را بخشیدم و از گناهت چشم پوشی کردم... اما اینبار،بار قبل نیست... نمی بخشمت تو گناهکاری... تو قاتلی! قاتل روح و عشق و وجود من... قاتل احساسات پاک من...

 

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:33  توسط پرگل  | 

دلم گرفته محمد.... اینه رسم رفاقت؟؟؟

 

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:32  توسط پرگل  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © pargol.Blogfa.Com

This Template Designed By Themeweblog.blogfa.com