صفحه در حال بارگذاري است!
ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!
<-BlogDescription->

::
مرداد 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
خيلي چيزها هستند که زنگ مي زنند
از ياد مي روند و بعدها مي ميرند
مانند تاج و تخت و عصاي مرصع پادشاهان
خيلي چيزها هستند که زنگ نمي زنند
از ياد نمي روند و نمي ميرند
مانند کفش و کلاه و عصاي چارلي چاپلين
مانند زخم هایی که بر دل می نشینند!!
زمانه ، زمانه ای نیست که بر هر کسی اعتماد کنیم. همه نقاب بر چهره دارند. مواظب باش، دلت به حال گرگ هایی که در لباس میش ظاهر میشوند نسوزد! مراقب باش... در این دنیای نامردی که هیچکس بویی از مردانگی و صدق و وفا نبرده اعتماد کردن بر هر بیگانه ای کار احمقانه ای است... مواظب باش دوستم، من نداستم خطا کردم اما تو مواظب باش... مواظب باش فریب همچین دغلبازانی را نخوری، مواظب باش قلب و احساساتت بازیچه دست مردان نامرد نباشد.
دوستش داشتم، کسی را دوست داشتم که برایم در خیالم نقاشی کرد. پسر مؤمن و مهربان و....
روز گذشت و ماه آمد و در پس آن سال شد...دل به دل نزدیک شد، عشقش وافر شد، مهرش در دلم جادار شد...
من کجا و او کجا... فاصله ها اجازه دیدن را نیز به ما نمی داد!! ما هنوز یکدیگر را ندیده بودیم.
کم کم عشق برادری به عشقی دیگر تبدیل میشد! نخواستم، نخواستم باشم چون فکر غلط بود، چیزی محال بود...
خداحافظی و تمام شدن آن روزهای خوش... برادر غریبه ام را فراموش کردم، اما نه او از خاطرم یادم نرفت. شماره و آدرس و هر نشانه ای که از او داشتم را دور ریختم، اما از ذهنم نتوانستم پاک کنم!!
یک سال و چندماه گذشت، بی خبر از او، گاهی اوقات دلتنگش می شدم، اما با فکر اینکه او اگر مرا دوست داشت یادی از من میکرد، سعی میکردم فراموشش کنم.
تا اینکه ان روز دلم تاب نیاورد و پیامی فرستادم. او که شماره مرا نمیدانست پیامکی داد. گفتم همانم که روزی مرا به خواهر نامیدی، ..... از ....... . چند پیام پیاپی رسید. از پیامک ها معلوم بود خیلی خوشحال شده...
باز سلام و ....
اینبار نخواست رابطه ما مثل خواهر و برادرهای دیگر باشد، اینبار او بدنبال یک عشق واقعی و پایدار و ابدی بود!!
وقتی می گفتم " نمیشه امکان نداره" به من میگفت : تو نمی خوای، تو بدبینی و تو....
هرچه می گفتم، او حرف خودش را میزد. آن روز دیگر نمیدانستم چه باید کنم، از مریم کمک خواستم، خواستم با او حرف بزند و متقاعدش کند که همچین چیزی امکان ندارد. مریم با او حرف زد، اما باز او حرف خودش را زد، که فلان دوستم با خانومی در فلان شهر ازدواج کرد و الان زندگی خوبی دارند و ...
خلاصه مریمی با ان سرسختی را نیز قانع کرد که با عشق همه چیز امکان دارد!!!!!
مریم گفت: حرف او و تصمیمش خیلی جدی است، بهتر است او را ببینی، لااقل عکسش بعد تصمیم بگیری!
حق با او بود، ندیده که نمیشد تصمیمی گرفت.
محمد قبول کرد و عکسش را فرستاد. سری به ایمیلم زدم، عکس باز شد، دهنم از تعجب باز ماند،سریع عکس را بستم، یک احساس بد در درونم غوغا کرد، نمیدانم چرا... اما احساس تنفر از او تمام وجودم را گرفت! نمی خواستم او را ببینم، آن روز حتی یک پیام هم برایش نفرستادم! سن و سالش بیشتر از انچه گفته بود نشان میداد، حدود 35 یا 36 ساله!!
روز بعد با مریم و زهرا حرف زدم و موضوع را برایشان شرح دادم. زری دوست صمیمی و چند ساله من که خوب از حس ششم من خبر داشت گفت، من می گویم هرچه حی ششمت گفت گوش کن، همیشه درست میگه.
مریم گفت: به این سرعت تصمیم نگیر، شاید در عکس او را پیر نشان میدهد، شاید از او بدت آمد بخاطر ژست عکس گرفتنش... نباید سریع تصمیم بگیری...
محمد زنگ زد، خواست بفهمد عکسش را دیده ام یا نه و نظرم چیست1
چه می توانستم بگویم؟ بگویم عکست را دیدم از قیافه ات بدم آمد، احساس بدی به تو پیدا کردم و نمیخواهم ادامه بدهم؟؟!!
اگر او این حرفها را به من میزد من چه حالی پیدا میکردم؟؟
گفتم قیافه مهم نیست، حال که او مرا اینگونه و به این شدت دوست دارد، قیافه و سن و سال چه اهمیتی دارد.
سعی کردم قیافه اش را فراموش کنم، و به چهره اهمیت ندهم. دیگر به ایمیلم سر نزدم، فقط گاهی که از دستش عصبانی میشدم و میخواستم برایش پیام نفرستم و زنگ نزنم، عکسش را نگاه میکردم!!!!!
روزها می گذشت و او فقط حرف میزد، موقعیت های خوب زندگی و آینده را بدون فکر و فقط بخاطر او رد میکردم، چرا که فکر میکردم او با تمام وجود مرا دوست دارد و نباید به او خیانت کنم، نباید در حقش نامردی کنم!!
اما این وضع پایانی نداشت، تا اینکه از او خواستم، خواستم کاری کند، لااقل با خانواده اش حرفی بزند، این وضعیت تا کی باید ادامه داشت..
بهانه هه شروع شد....
ادامه دارد .....
زندگی سخت ساده است!
خطر کن.. وارد بازی شو
چه چیزی از دست می دهی؟
با دست های تهی آمده ایم
و با دست های تهی خواهیم رفت.
نه، چیزی نیست که از دست بدهیم،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سرزنده باشیم،تا سرودی زیبا بخوانیم
و فرصت به پایان خواهد رسید.
آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!
من این فرصت کوتاه را تباه کردم!!!
فکرش را هم نمیکردم... همه ی آن حرفهای شیرین همه ی آن سخنان زیبا ، فقط رنگ زیبایی برآن ریخته بودند. باورم نمی شود همه چیز نقاب برچهره داشتند.
تو بهترین بودی، تنها کسیکه در قلبم ستایشت میکردم!! به پندارم تو پاکترین بودی، تنهای کسیکه لیاقت عشق مرا داشتی!! اما....
کاش می مردم و نمی شنیدم... نمی شنیدم همه آن حرفهای تلخ را...
بار اول گفتم چون مرا دوست داشتی، از جدایی هراس داشتی، همه چیز را دروغ ظاهر ساختی. بعد از اینکه دوباره پرده ها کنار رفت، بعد از اینکه دوباره حرفهای ناراستین فاش گشت... بعد از آن دگر، اعتمادم را گم کردم!
من هنوزم تو رو دوست دارم!!! با همه حرفهای دروغت، با همه بی وفایی هایت، با همه نقشه های و دسیسه هایت.
من به دست تو عروسکی بودم واسه وقت غم و تنهایی هایت، من از این شکایتی نداشتم، آخه دوست داشتم کنارت باشم!
من همه غم و دردت را به جان خریدم، تک و تنهایت نذاشتم ، تو را با همه جان دوست داشتم. با همه فاصله ای که بین ما قرار گرفته اما من غم و شادی ات را احساس میکردم....
من تو را دوست داشتم اما تو مرا بازیچه پنداشتی!!
تو گفتی تا آخرین نفس هستم، بگو هرکس بخواهد، بداند. تو گفتی تا همه دنیا بدانند ما یکدگر را دوست داریم،عاشق و دیوانه یکدیگریم!
من بدانستم تو داری عشقی دیگر، بدانستم عشق تو قلب تو در تصرف است اما ، من که نخواستم قلب و عشق تو را بگیرم! من خواستم باشم فقط مونس و همراز و همدرد تو... کنارت باشم در وقت تنهایی... همصحبتت باشم وقت دلتنگی...
من که میدانستم تو همسر داری، او را بیشتر از من دوست داری، تو همیشه پنهان کردی عشق و حرفهای راستین را... تو همیشه گفتی تو هستی تنها عشق من!!
آری اکنون که میگویی خداحافظ تا ابد؛ کاش میدانستی احساس مرا کشتی، قلب مرا بردی،اعتماد و وفا را بدچهره منفور ساختی...
تو عشق و محبت و صداقت و مردانگی و وفا و اعتماد و همه ی اصول دوست داشتن را به زیر سؤال بردی! تو با همه بازی کردی...
به گمانت میتوانی خوشبخت باشی راحت زندگی کنی ، وقتیکه با دروغهایت زندگی دخترکی را نابود کردی؟؟
شاید بار قبل تو را بخشیدم و از گناهت چشم پوشی کردم... اما اینبار،بار قبل نیست... نمی بخشمت تو گناهکاری... تو قاتلی! قاتل روح و عشق و وجود من... قاتل احساسات پاک من...