تبليغاتX
:: ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!! ::

       ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!


<-BlogDescription->

درباره وبلاگ

  آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به یک لبخند تو
از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست...
شاد باشی و دل آرام
×××××××

اولین عشقم بود!!
نقابی زیبا بر چهره داشت!!
تمام زندگیش را پشت نقاب پنهان کرده بود!!
حرفهایش همه ساختگی بود
او نبود آنکه وانمود می نمود!
او یک بازیگر به تمام معنا بود
سالها مرا با کلمات زیبایش فریب داد
تا اینکه روزگار بالاخره ابرهایی که مانع دیدن حقیقت می شدند را کنار زد...
واین وبلاگ داستان این سالهای خاکستری است
آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیام امروز


پیوند های وبلاگ
طراح قالب

سلام دوستای گلم

 

این چند روز درگیر ماجراهایی بودم که دیگه اصلا حوصله این وبلاگ و محمد و قصه و خاطرات اونو ندارم.

میخوام فراموشش کنم

برای همیشه

اون ارزش نداره

بهتره بمیره بهتره از خاطراتم محو بشه

میخوام به خودم و اینده ام فکر کنم

به اطرافیانم

به کسایی که منو واسه خودم دوست دارند،نه برای هوس و سرگرمی

منو با همین قیافه همین شکل و همین تیپ دوس دارن!!

نه با آرایش و تیپ و مدلهای خفن!!

میخوام گذشته رو فراموش کنم و به آینده ام فکر کنم.

البته اگه شد میام و بقیه ماجرا رو میگم

اما امشب نه...

چون اصلا دوست ندارم از محمد حرف بزنم

 

دوستهای گلم ممنونم که به من سر میزنید.

دوستون دارم

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:58  توسط پرگل  | 

اراکی های مزخرف

 سلام اومدم بقیه ماجرا رو تعریف کنم

تا کجا گفتم؟؟

آهان تا اونجا که زنگ زدم 118.

زنگ زدم 118 ، اراک، گفتم شماره همه ی بیمارستانهای اراک رو بدید!!

شماره ها رو گرفتم، همه ی بیمارستانها زنگ زدم هیچ اثری از او نبود. حتی اشتباهی یه شماره زایشگاه هم به من داده بودند!! وقتی زنگ زدم با تعجب گفت خانوم اینجا زایشگاه ست!!! واقعا خجالت کشیدم! اما من که نمی دونستم.

ازشون پرسیدم این هفته یا هفته قبل بیماری به این نام نداشتید گفتند نه!

حرصم گرفته بود، هرچند به حرفاش شک داشتم و میدونستم آدم قابل اعتماد و راستگو و نرمالی نیست، اما چقدر اینا پست و بی وجدانند. واقعا که چه آدمهایی پیدا میشند.

چند روز گذشت...

گوشیم زنگ خورد، خودش بود، خیلی بی تفاوت جواب دادم، حال و احوالپرسی و چرت و پرتهای همیشگی ش زد. گفتم کجا بودید. گفت بیمارستان!!

ازش پرسیدم یه سوال بپرسم راستشو می گید؟؟

جواب داد: آره چرا که نه، من آدم دروغگویی نیستم !!

-         اسم و فامیلی  که به من گفتید الکی بود؟ سرکاری بود، درسته؟

-         نه نه این چه حرفیه. چرا این حرفو میزنی. من محمد ک.... بخدا راست میگم

-         شما این چند روز کجا بودید؟؟؟ راستشو بگید خواهشا، از دروغ خوشم نمیاد.

-         گفتم که باز قلبم... باز بیمارستان ... بخدا گوشی نبود زنگ بزنم

احساسم می گفت بیمارستان نبوده، شاید یه جایی مثل زندان بوده...

گفتم : زنگ زدم بیمارستان، یعنی همه ی بیمارستانهای اراک، هیچ جا اسم شما ثبت نشده بود، و این غیر ممکنه

کف کرده بود، میدونستم حالت چهره شو تصور کنم. گفت: دروغ میگی

-         خجالت بکشید . چرا باید دروغ بگم. وخلاصه ایم تک تک بیمارستانها را براش بردم و حتی گفتم زنگ زذم زایشگاه!!

-         ممنونم از اینکه اینقدر نگرانم بودید!!

-         نگرانتون نبودم ، فقط خواستم ببینم راست گفتید یا دروغ و معلوم شد که...

-         ممنونم از لطفتون!!! من دروغی نگفتم

-    خواهش میکنم تمومش کنید.دیگه هم مزاحمم نشید . مشکل زندگیتون رو هم برید با یه مشاور مطرح کنید نه با من. ولی شما به یه روانشناس نیاز دارید اینو جدی میگم.

واقعا از خودم تعجب میکردم، این مدت چقدر پررو و رک شده بودم، هر حرفی را راست و مستقیم میگفتم.

خلاصه اون رفت ...

حال و اوضاع روحی ام اصلا خوب نبود. دوست داشتم با یکی حرف بزنم، اصلا برای یه مدت از خونه و کار و ... همه چیز جدا باشم، دوست داشتم برم یه جایی دلم واشه، مثل مشهد...

قرار شد با خانواده عمو اینا بریم مشهد. خیلی خوشحال بودم. و روز شماری میکردم که زودتر اون روز برسه...

چند روز مونده بود تا روز موعود یعنی همون روزی که قرار بود به طرف مشهد حرکت کنیم.

یه شماره روی گوشیم افتاده بود به اسم "سمیه". سمیه دوست و همکار من بود. فکر کردم که خودشه و مثل همیشه میسکال زده منم جواب میسکالش رو دادم. اما غافل از اینکه...

اگه یادتون باشه گفتم محمد به گوشیم پیام داد که امروز به گوشی ام نه زنگ بزن نه پیام بفرست چون گوشی ام دست دوستمه...

اون روز محمد با یه شماره دیگه پیام داده بود و منم این شماره رو نمیدونم چرا اما روی گوشیم ذخیره کردم اون هم به اسم سمیه!!

خلاصه مسیجی اومد که چرا زنگ زدید. شماره تون روی گوشی من بوده...

گفتم ببخشید اشتباه شد. اما اون زنگ زد، منم راستشو گفتم اما نه با جزئیات. گفتم که : چند وقت پیش که مسیج داده بودید شماره تون رو به اسم یکی از دوستام ذخیره کرده بودم، و فکر کردم دوستم میسکال زده منم جواب میسکالش رو دادم، بعد متوجه شد.

-         من یادم نمیاد برای شما مسیج داده باشم.

-         نمیدونم شاید دوست همکار آشنا یا هرکس دیگه ای مسیج داده باشه

-         گوشی من که همونجا نیفتاده بردارند مسیج بدن، گوشی عمومی که نیست

-         آقا من نمیدونم. اصلا شما شماره منو از کجا آوردید؟؟؟؟؟

جا خورد هیچی نگفت.موضوع رو عوض کرد و گفت: حتما یکی از دوستام مسیج داده، حتما میشناسید، کدوم دوستم مسیج داده

-         شما حتما میدونید گوشیتون دست کی بوده

-         آخه یادم نمیاد

-         نمیدونم آقا. ببخشید خداحافظ

گوشی رو قطع کردم. چند پیام فرستاد، از این چرت و پرت ها درست یادم نمیاد چی بود اما یه چیزی شبیه این بود: .... گرگ و میش/ دو زلفونت پریشان کن بیا پیش/از آن کنچ لبت بوسی به من ده/ بگو دادم به درویش.... از این چرت و پرت ها بود خلاصه.

دیدم نه این مردیکه دست بردار نیست. شروع کرد به زنگ زدن و مسیج دادن. اعصاب برام نذاشته بود. این میرفت اون یکی می اومد. حالم از اراکی ها بهم میخورد...از دست محمد عصبانی بودم، فکر میکردم کار اونه، او شماره منو به این مردیکه داده تا اذیتم کنه...

تا اینکه یه شب زنگ زد، مهمون داشتیم، قرار بود روز بعد یعنی 10 مرداد بریم مشهد... دست بردار نبود هی زنگ میزد. گوشی رو برداشتم

-         سلام خوبی؟ چه عجب جواب دادی خانومی؟

-         امرتون؟

-         میخواستم حالی بپرسم. چرا عصبانی هستی حالا؟

-    آقای محترم دلیل اینهمه زنگ زدنتون رو نمیدونم. به ثداتون میاد هول و هوش 50 سال داشته باشید، فکر میکنم دهاتی هم هستید.... من جای نوه شما هستم خجالت بکشید..

-         پس تو همه چیز در مورد من میدونید، حتما دوستتون گفته؟ راستشو بگو ناقلا...

-         تمومش کنید لطفا... دیگه زنگ نزنید.... اینکه شما پیرمرد هستید و دهاتی نیازی نبود کسی بگه، از صداتون مشخصه.

-         آره من دهاتی ام عیبی داره

-         به من چه که شما کی هستید

-         چقدر بداخلاقی... باباجون مگه من چی میگم

-         مثل اینکه حرف حالیتون نمیشه . خداحافط،

-    صبر کن ، یه لحظه. من که حرف بدی نزدم، بابا بیا با هم دوست باشیم، قول میدم چیزی به اون نگم، بابا دهان من قرصه، من دوست خوبی ام ها، قبول کن تو رو خدا...

-         عجب آشغالی هستی. من مثل شماها پست و نامرد نیستم.

گوشیو قطع کردم. هنوز عشق محمد توی دلم سوسو میزد، من خر، هنوز دوسش داشتم و دوست نداشتم نامردی کنم.

همکارش یعنی همین مزاحمه، مثل اینکه فهمیده بود با محمد دوست بودم و احساس میکردم میخواد موقعیت محمد رو خراب کنه. اما من این اجازه رو بهش نمیدادم، اون غلط میکرد اینکارو بکنه. هرچند محمد بد کرد اما قرار نبود من تلافی کارهای بد اون رو بکنم.

این زنگ زدنها و مسیجهاش ادامه داشت. اعصاب برام نمونده بود.

به طرف مشهد حرکت کردیم، از ترس اینکه مزاحمه زنگ بزنه گوشیم همیشه سایلنت بود. مجبور بودم. اومدم مسافرت که حال و هوام عوض شه اما بدتر میشد.

رسیدیم مشهد. همین که چشمم به گنبد طلایی امام رضا افتاد دلم گرفت، یاد محمد افتادم، ازش خواسته بودم همینکه گنبد طلایی امام رضا رو دید برام دعا کنه، من هم برای محمد دعا کردم.

اما زنگ زدنها و پیام دادن های او دیگه داشت دیوونه ام میکرد. بالاخره دل رو به دریا زدم و زنگ زدم برای محمد.

جواب داد.خیلی سرد و رسمی سلام کردم. اما احساس میکردم او خوشحال شده، هرچند منم از شنیدن صداش خوشحال شده بودم اما سعی میکردم حسی نسبت بهش نداشته باشم.

قضیه رو گفتم و شاکی شدم که چرا شماره مو به همکارهاش داده،چرا نامردی کرده.

محمد هم گفت: اجازه نمیدم کسی مزاحمت بشه، غلط کرده مردیکه. باور کن من شماره تو به کسی ندادم. ولی مطمئن باش پیگیری می کنم.

-         ممنونم.

-         خواهش میکنم وظیفمه.بهت خبر میدم

-         من ... نیستم اومدیم مسافرت.

-         بسلامتی کجا؟

نمیخواستم جوابش رو بدم، احساس میکردم باز میخواد خودمونی بشه، اما دلم طاقت نیاورد و گفتم : مشهد

-         برای منم دعا کنید.

بغض گلویم رو گرفت. نمی تونستم حرف بزنم. خداحافظی کردم .

نمیدونم او چه حالی داشت اما من که حال بدی داشتم. وحشتناک...

 

 

دوستای گلم اگه اجازه بدید بقیه شو بذارم برای بعد. این موضوع ناراحتم میکنه...

یه وقته دیگه میگم...

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط پرگل  | 

 

زچشمت اگرچه دورم هنوز

 

پر از اوج و غرورم هنوز

 

اگر غصه بارید از ماه و سال

 

با یاد گذشته صبورم هنوز

 

شکستند اگر قاب یاد مرا

 

دل شیشه دارم، بلورم هنوز

 

 

 

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:42  توسط پرگل  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © pargol.Blogfa.Com

This Template Designed By Themeweblog.blogfa.com