تبليغاتX
:: ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!! ::

       ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!


<-BlogDescription->

درباره وبلاگ

  آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به یک لبخند تو
از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست...
شاد باشی و دل آرام
×××××××

اولین عشقم بود!!
نقابی زیبا بر چهره داشت!!
تمام زندگیش را پشت نقاب پنهان کرده بود!!
حرفهایش همه ساختگی بود
او نبود آنکه وانمود می نمود!
او یک بازیگر به تمام معنا بود
سالها مرا با کلمات زیبایش فریب داد
تا اینکه روزگار بالاخره ابرهایی که مانع دیدن حقیقت می شدند را کنار زد...
واین وبلاگ داستان این سالهای خاکستری است
آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیام امروز


پیوند های وبلاگ
طراح قالب

 

 

 

خيلي چيزها هستند که زنگ مي زنند

از ياد مي روند و بعدها مي ميرند

مانند تاج و تخت و عصاي مرصع پادشاهان

خيلي چيزها هستند که زنگ نمي زنند

از ياد نمي روند و نمي ميرند

مانند کفش و کلاه و عصاي چارلي چاپلين

مانند زخم هایی که بر دل می نشینند!!

زمانه ، زمانه ای نیست که بر هر کسی اعتماد کنیم. همه نقاب بر چهره دارند. مواظب باش، دلت به حال گرگ هایی که در لباس میش ظاهر میشوند نسوزد! مراقب باش... در این دنیای نامردی که هیچکس بویی از مردانگی و صدق و وفا نبرده اعتماد کردن بر هر بیگانه ای کار احمقانه ای است... مواظب باش دوستم، من نداستم خطا کردم اما تو مواظب باش... مواظب باش فریب همچین دغلبازانی را نخوری، مواظب باش قلب و احساساتت بازیچه دست مردان نامرد نباشد.

دوستش داشتم، کسی را دوست داشتم که برایم در خیالم نقاشی کرد. پسر مؤمن و مهربان و....

روز گذشت و ماه آمد و در پس آن سال شد...دل به دل نزدیک شد، عشقش وافر شد، مهرش در دلم جادار شد...

من کجا و او کجا... فاصله ها اجازه دیدن را نیز به ما نمی داد!! ما هنوز یکدیگر را ندیده بودیم.

کم کم عشق برادری به عشقی دیگر تبدیل میشد! نخواستم، نخواستم باشم چون فکر غلط بود، چیزی محال بود...

خداحافظی و تمام شدن آن روزهای خوش... برادر غریبه ام را فراموش کردم، اما نه او از خاطرم یادم نرفت. شماره و آدرس و هر نشانه ای که از او داشتم را دور ریختم، اما از ذهنم نتوانستم پاک کنم!!

یک سال و چندماه گذشت، بی خبر از او، گاهی اوقات دلتنگش می شدم، اما با فکر اینکه او اگر مرا دوست داشت یادی از من میکرد، سعی میکردم فراموشش کنم.

تا اینکه ان روز دلم تاب نیاورد و پیامی فرستادم. او که شماره مرا نمیدانست پیامکی داد. گفتم همانم که روزی مرا به خواهر نامیدی، ..... از ....... . چند پیام پیاپی رسید. از پیامک ها معلوم بود خیلی خوشحال شده...

باز سلام و ....

اینبار نخواست رابطه ما مثل خواهر و برادرهای دیگر باشد، اینبار او بدنبال یک عشق واقعی و پایدار و ابدی بود!!

وقتی می گفتم " نمیشه امکان نداره" به من میگفت : تو نمی خوای، تو بدبینی و تو....

هرچه می گفتم، او حرف خودش را میزد. آن روز دیگر نمیدانستم چه باید کنم، از مریم کمک خواستم، خواستم با او حرف بزند و متقاعدش کند که همچین چیزی امکان ندارد. مریم با او حرف زد، اما باز او حرف خودش را زد، که فلان دوستم با خانومی در فلان شهر ازدواج کرد و الان زندگی خوبی دارند و ...

خلاصه مریمی با ان سرسختی را نیز قانع کرد که با عشق همه چیز امکان دارد!!!!!

مریم گفت: حرف او و تصمیمش خیلی جدی است، بهتر است او را ببینی، لااقل عکسش بعد تصمیم بگیری!

حق با او بود، ندیده که نمیشد تصمیمی گرفت.

محمد قبول کرد و عکسش را فرستاد. سری به ایمیلم زدم، عکس باز شد، دهنم از تعجب باز ماند،سریع عکس را بستم، یک احساس بد در درونم غوغا کرد، نمیدانم چرا... اما احساس تنفر از او تمام وجودم را گرفت! نمی خواستم او را ببینم، آن روز حتی یک پیام هم برایش نفرستادم! سن و سالش بیشتر از انچه گفته بود نشان میداد، حدود 35 یا 36 ساله!!

روز بعد با مریم و زهرا حرف زدم و موضوع را برایشان شرح دادم. زری دوست صمیمی و چند ساله من که خوب از حس ششم من خبر داشت گفت، من می گویم هرچه حی ششمت گفت گوش کن، همیشه درست میگه.

مریم گفت: به این سرعت تصمیم نگیر، شاید در عکس او را پیر نشان میدهد، شاید از او بدت آمد بخاطر ژست عکس گرفتنش... نباید سریع تصمیم بگیری...

محمد زنگ زد، خواست بفهمد عکسش را دیده ام یا نه و نظرم چیست1

چه می توانستم بگویم؟ بگویم عکست را دیدم از قیافه ات بدم آمد، احساس بدی به تو پیدا کردم و نمیخواهم ادامه بدهم؟؟!!

اگر او این حرفها را به من میزد من چه حالی پیدا میکردم؟؟

گفتم قیافه مهم نیست، حال که او مرا اینگونه و به این شدت دوست دارد، قیافه و سن و سال چه اهمیتی دارد.

سعی کردم قیافه اش را فراموش کنم، و به چهره اهمیت ندهم. دیگر به ایمیلم سر نزدم، فقط گاهی که از دستش عصبانی میشدم و میخواستم برایش پیام نفرستم و زنگ نزنم، عکسش را نگاه میکردم!!!!!

روزها می گذشت و او فقط حرف میزد، موقعیت های خوب زندگی و آینده را بدون فکر و فقط بخاطر او رد میکردم، چرا که فکر میکردم او با تمام وجود مرا دوست دارد و نباید به او خیانت کنم، نباید در حقش نامردی کنم!!

اما این وضع پایانی نداشت، تا اینکه از او خواستم، خواستم کاری کند، لااقل با خانواده اش حرفی بزند، این وضعیت تا کی باید ادامه داشت..

بهانه هه شروع شد....

 

ادامه دارد .....

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:58  توسط پرگل  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © pargol.Blogfa.Com

This Template Designed By Themeweblog.blogfa.com