صفحه در حال بارگذاري است!
ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!
<-BlogDescription->

::
مرداد 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
بهانه ها شروع شد...
بهش گفتم من نمیتونم چیزی رو از مامانم مخفی کنم، میخوام بهش بگم، شماهم به خانواده تون بگید.
گفت : من آدم خجالتی هستم باید صبر کنی، موقعیتش پیدا بشه بعد
گفتم تا کی؟؟ یعنی میخواهید همین جوری دست رو دست بذارید؟ بالاخره چی؟؟
گفت میگم، تو یه خرده صبود باش... میگم چند روز به من فرصت بده....
من که تا حالا چیزی رو از مامانم مخفی نکرده بود. میترسیدم بگم، چون توی خانواده یه جورایی بیشتر از بقیه رو من حساب میکردند، من از هر لحاظ از دو تا خواهرهام بهتر بودم، یعنی بهتر میدونستند، میترسیدم با گفتن ماجرا نظرشون عوض بشه... اما نمی تونستم طاقت بیارم و چیزی به مامانم نگم.
مامانم توی آشپزخونه بود، منتظر بودم موضوع خاستگاری که چند روز پیش اومده بود را وسط بکشه و من موضوع آقای .... را براش بگم.
بالاخره انتظار پایان یافت و مامانم گفت : مادرش امروز زنگ زده، جواب خواسته چی باید بگم؟ بگم بیان خونه؟؟ پسر خوبیه، همه تعریفشو می کنند... همیشه شانس در خونه آدم رو نمیزنه... چیکار کنم؟؟
گفتم مامان، صبر کن، شاید آدمهای بهتر از اون هم باشند، مهندسی دکتری، شما که از آینده خبر نداری!
مامانم مثل همیشه مغزم رو خوند و گفت : کسی رو سراغ داری؟ راستش رو بگو، کسی هست که من نمیدونم...
بعد خودش حدس زد و گفت : پسر دایی ات؟؟ هرچند پسر برادرمه و دوستش دارم، اما مادرش زن خوبی نیست، دوست ندارم دخترم بدبخت بشه.
گفتم نه مامان مگه فقط اون مهندسه، این همه پسر، چرا اون
گفت پس کیه؟
نمیدونستم چطوری بگم، چشمم رو بستم و گفتم: توی اینترنت با هم آشنا شدیم...
سنگینی نگاه مامانم رو احساس میکردم، توقع نداشت... میخواستم یه جوری درستش کنم، به دروغ گفتم توی وبلاگم نظر داده بود و خلاصه در مورد تحقیق های دانشگاهش از من کمک خواسته بود من هم کمکش کردم. تا اینکه گفت ازت خوشم اومده، مریم هم باهاش حرف زد تا متقاعدش کنه که اینکار درستی نیست اما قبول نمیکنه، میگه دوست دارم!!
مامانم گفت: اهل کجاست؟ دیدیش؟
گفتم نه مامان ندیدمش، اراکی هست
مامانم نگاهی بهم انداخت و گفت: من تو رو به غریبه نمیدم، هرچند عاشق و دلباخته ات باشه، از کجا معلوم حرفاش دروغ نباشه؟ از کجا معلوم آدم خوبی باشه؟ پیرمرد نباشه؟ زن و بچه نداشته باشه؟ تو رو سرکار نذاشته باشه؟.....
گفتم مامان : اون آقا معاون اداره..... هست. شماره اداره اش رو داده، مگه میشه دروغ گفته باشه، با یه زنگ زدن به اداره اش معلوم میشه دروغ گفته یا نه... اون مهندسه... به نظرم پسر خوبی میاد! فقط اون میخواد مدتی باهم حرف بزنیم اگه دیدیم اخلاق هامون به هم میخوره بعد بیاد خاستگاری و ...
مامانم گفت : نه نمیشه، بهش بگو اگه واقعا دوست داره بیاد خاستگاری، باید همین جا زندگی کنید، همین جا خونه بخره، بهش بگو حاضری خونه تو به نام من بزنی؟ فقط به این شرط
گفتم مامان تو خودت بودی این کارو میکردی؟؟ چرا باید خونه شو به نام من بزنه؟؟ مامان سخت میگیری...
مامانم همین حرفا رو زد و رفت.
جواب درستی نگرفته بودم، اما وجدانم آروم شد، از اینکه بالاخره به مامانم گفتم.
روز بعد که آقای .... زنگ زد بهش گفتم که دیروز قضیه رو برای مامانم تعریف کردم و مامانم این نظر رو داره.
ناراحت شد و گفت چرا رفتی گفتی؟ چرا صبر نکردی؟ فعلا هیچی بهش نگو، تا ببینیم چی میشه. صبر داشته باش
عصبانی شدم و گفتم : یه جوری حرف میزنی انگاری من از شما خاستگاری کردم؟ من از شما خواستم؟ اگه شوخی و سرکاری بود مرد باش بگو، چرا اذیت میکنی؟ دو سه ماه هست که امروز فردا میکنی، من هیچ جواب قانع کننده ای برای مامانم ندارم که چرا بدون فکر خواستگارهامو رد می کنم. تو داری با آینده من بازی میکنی....
مثل همیشه با حرفاش آرومم کرد و قول داد خیلی زود تکلیف رو روشن کنه. گفت تا چهارشنبه همه چیز مشخص میشه!!
چهارشنبه شد... زنگ زدم، گفتم چی شد؟ اصلا مثل کسی که از هیچی خبر نداره گفت : چی چی شد؟؟؟
اعصابم بهم ریخت، گفتم مگه قرار نبود به مامانت بگی؟؟ یعنی هیچی نگفتی؟؟؟؟؟؟!!!
گفت بخدا امتحانات و کار و بدبختی همه چیز رو از یادم برده... ببخشید. گفتم پس این موضوع اصلا برات مهم نیست چون اگه بود یادت نمیرفت.
گفت سخت میگیری چرا؟ خب یادم رفت....
این بهانه ها تمومی نداشت. دیگه بی خیال این موضوع شدم احساس میکردم نمیخواد بگه، یه جورایی سرکارم اما از اینکه سرکاری باشه و دروغ گفته باشه میترسیدم نمیخواستم باور کنم که دروغگو هست!!
14 خرداد 87 بود... زنگ زد و گفت قراره با همکارهام بریم مشهد. خیلی خوشحال شدم، بهم قول داد از حرم امام رضا برام زنگ بزنه...
و دلیل دیگه خوشحالی ام این بود، که فکر میکردم با رفتن به مسافرت میتونم هروقت دلم تنگ شد باهاش حرف بزنم و مسیج بدم.
چون تا اون روز فقط صبح ها و بعضی اوقات عصرها چندتا پیام میداد و میگفت نمیتونم، بهم شک می کنند!!!!
اما خیالی پوچ بود... با رفتن به مشهد نه زنگ زدنها بیشتر شد نه مسیج دادن هاش. بعد از 40تا مسیجی که میدادم یه مسیج میداد " من فلان جا هستم".
خیلی از دستش دلخور بودم... نه زنگ میزد و نه جواب تلفنم رو میداد. میگفت : جلو دوستام نمیتونم زشته!!
تا اینکه یه روز زنگ زدم، گوشی دستش بود ولی حرف نمیزد، صدای یه زن رو شنیدم صدای بچه، می خندیدند، در درونم یه احساس بد غوغا به پا کرد. اما به خودم نهیب زدم که حتما یه جای شلوغی هست چرا اینقدر بدبینی!!!
خواست به قولش عمل کنه، از حرم امام رضا زنگ زد، اما اونقدر شلوغ بود که صدامو نمی شنید، ازش خواستم گوشی رو بگیره تا من دعا کنم. از امام رضا خواستم تکلیفم رو روشن کنه، بهم ثابت کنه که پسر خوبی هست یا نه...
چند روز بعد پیام داد و گفت: کنار دریا هستیم چقدر جات خالیه کاش پیشم بود. دوست دارم ....
چقدر دلم براش تنگ شده بود.... هروقت دلتنگش میشدم مثل دیوونه ها بداخلاق میشدم و حرفهای تلخ میزدم.
به قول او، آدم سرد و بی روحی بودم و به قول دوستام طوری باهاش حرف میزدم و مسیج میدادم که انگاری با رئیس جمهور داشتم حرف میزدم. بچه ها مسخره ام میکردن که چرا فامیلی اش رو صدا می زنی؟ چرا وقتی باهاش حرف میزنی شما شما می کنی؟
آقای .... از این موضوع ناراحت بود و دوست داشت با اسم صداش کنم، احساساتم رو بگم، دختر سرد و بی روحی نباشم و ....
سعی میکردم اونی باشم که او میخواد.
دیگه حداقل توی مسیج هام اسمش رو صدا میزدم و بعضی اوقات احساس دلتنگی و دوست داشتنم رو براش بازگو می کردم و اون هم متقابلا از دوست داشتن و عشق و علاقه حرف میزد.
تا اینکه از سفر برگشتند.
محمد عادت نداشت اول صبح پیام بده، اون روز پیام داد و گفت: به گوشی ام نه پیام بده نه زنگ بزن، گوشی ام دست یکی از دوستانم هست.
گفتم باشه.
رفتم سرکار. فکرم مشغول بود
یهو مغزم جرقه زد ، یه مسج آماده کردم ' سلام آقای ...... خوبید؟ ببخشید مزاحمتون میشم، خواستم ببینم بالاخره با خانواده تون صحبت کردید؟ چی شد؟؟ من نمیتونم بدون اطلاع خانواده ها به این رابطه ادامه بدم. میخواهید چیکار کنید بالاخره؟'
مسیج رو به زهرا و مریم نشون دادم، گفتند فکر خوبیه، دوستش با خووندن این مسج میدونه جناب .... دختری رو دوست داره بالاخره از زیر زبونش می کشه و مجبور میشه زودتر به خانواده اش بگه.
مسیج رو فرستادم و منتظر بودم ببینم چی میشه. تاظهر هیچ خبری نشد.
ساعت 2 ونیم بود خسته و کوفته رفتم خونه، نماز خووندم و ناهار رو خوردم و خوابیدم. ساعت 5 که بیدار شدم مثل همیشه اول گوشیمو نگاه کردم، دیدم یه شماره افتاده. شماره برام آشنا نبود اما کد اراک بود... و دیدم که از گوشی ام به اون شماره زنگ زده شده. گوشی رو برداشتم و با عصبانیت به طرف خواهرم رفتم و گفتم: تو دست زدی به گوشیم؟ هر کسی زنگ زد تو باید زنگ بزنی؟ اصلا که گفته تو بی اجازه به گوشی من دست بزنی؟
اون که ترسیده بود قبول نکرد که زنگ زده، اما جواب میسکال اونو داده بود.
چند دقیقه بعد گوشی ام زنگ خوزد، همون شماره بود. جواب دادم. گفت ببخشید خانوم شما به گوشی من زنگ زدید؟؟
با عصبانیت گفتم : نخیر آقای محترم مثل اینکه شما زنگ زده بودید. امری داشتید؟
گفتم ببخشید الان نمیتونم صحبت کنم، تو جلسه ام بعد دوباره مزاحمتون میشم.
گوشی رو قطع کردم.
چندبار زنگ زد اما جوابش ندادم. به محمد مسیج دادم و گفتم این شماره به گوشیم زنگ زده میشناسیش؟
اما هیچ جوابی نداد. چند بار مسیج دادم و قضیه رو گفتم اما خبری ازش نبود.
اون شب اون آقا که توی مسیج هاش خودش رو سعید معرفی کرده بود گفت: همین جوری شماره ات رو گرفتم. گفتم شاید محمد و دوستاش میخواهند اذیتم کنند. مسیج دادم و گفتم : آقای ..... اذیت نکنید. اینکارها یعنی چی؟
مسیج داد گفت: من از اون آشغالهایی که فکر می کنید نیستم.
عصبانی شدم و شروع کردم به مسج نوشتن: خودت آشعالی اصلا تو کی هستی؟ به چه حقی به آقای ... توهین می کنی؟و...
اما او گفت من قصد توهین کردن نداشتم و من چیزایی میدونم که تو نمیدونی، اگه میخوای بدونی جواب تلفنم رو بده...
دوباره برای محمد مسیج دادم که چیکار کنم؟ همیشه هراتفاقی می افتاد بهش میگفتم.
اما اون جوابی نداد... داشتم نگران میشدم، یعنی کجا بود چرا جواب نمیداد، این مرد کیه؟ چی میدونه؟ چی میخواد بگه؟ چه حرف مهمی؟ شماره منو از کجا آورده و....