صفحه در حال بارگذاري است!
ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!
<-BlogDescription->

::
مرداد 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
سلام محمدم.....
چقدر دلم برات تنگه........
کجایی؟ چه میکنی؟ حالت خوبه؟ خوش میگذره؟؟؟ وای که چقدر دلم هواتو کرده....
کجایی داداش نامهربون؟؟
اینکارها چیه میکنی؟؟ میخوای انتقام بگیری؟؟؟ آخه چرا؟ مگه چه کردم؟؟؟
چرا شماره مو به اینو اون دادی؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این کارها چه معنی داره؟؟؟
میخوای آبروی منو ببری؟؟ میخوای منو خراب کنی؟؟؟
چرا فکر میکنی من میخواستم به تو خیانت کنم؟؟ چرا فکر میکنی من نامردی کردم؟؟ چرا ؟؟؟؟
اینهمه بازی سر من درآوردی، اینهمه دروغ سرهم بافتی، اینهمه منو سرکار گذاشتی، آیا من باهات بدرفتاری کردم؟؟؟ فحش و ناسزا بهت گفتم؟؟؟
نه نگفتم، حتی نفرینت هم نکردم، چون تو رو واقعا مثل داداشم دوست داشتم، چون واقعا برام عزیز بودی، مگه میشه داداشم رو بخاطر اشتباهی که کرده بود نفرین کنم؟؟ مگه میشد به کسی که یه روز ادعای دوست داشتنش داشتم فحش بدم؟!!
نه نمیشه، اگه عشقم اگه علاقه ام اگه دوست داشتنم همه کشک بود، همه هوس بود اصلا دوست داشتنی در کار نبود؛ آره میشد خیلی راحت رنگ عوض کنم و نقاب عاشقی رو از روی صورتم بردارم، دهانم باز کنم و چشمم رو ببندم و هرچی بر زبونم می اومد نثارت کنم.
تو اینکارو کردی! هم بار قبل و هم حالا!!!!!!
برای خودم متاسفم.. عجب آدم احمقی ام من!!!
یادته ازت پرسیدم"آیا همه جوره هستی؟ خودتو عقب نمی کشی؟ تا آخرش میمونی؟"
یادته چی گفتی؟؟ گفتی : هستم، همه جوره، تا پای جونم،تا آخر، تا قیامت
حالا که نیستی، هیچ جوره نیستی، مگه عمرت تموم شده زبونم لال؟ مگه قیامت شده؟؟ چی تموم شد؟ دنیا؟ زندگی تو؟ یا زندگی من؟؟؟؟!!! پس چرا خودتو عقب کشیدی؟
من که گفتم تو داداش من میمونی، حتی روزی که بخوام زندگی جدیدی شروع کنم، من بهت قول دادم که در موردت با همسر آینده ام حرف بزنم، من قول دادم که تو باشی. وسر قولم هستم.
هنوز به کسی "بله" نگفتم چون میدونم آدمهای بی جنبه و کم ظزفیتی هستند که نمی تونند تو رو قبول کنند.
نمی تونند بپذیرند منو تو فقط خواهر و برادر بودیم. نمی تونند قبول کنند، براشون مسخره است... برای خیلی ها این موضوع مسخره است... مثلا پروین!
راستی چه خبر از پروین؟؟ خوبه؟ چه میکنه؟ حتما خیلی ناراحته.
همیشه این موقع ها مسیج میدادیم، شب بخیر می گفتیم و میخوابیدیم اما حالا....
همیشه صبح ها منتظر پیامت بودم، همین که بالشم می لرزید با شوق بیدار میشدم ومسیجت رو میخووندم و با انرژی می رفتم سرکار...
اما حالا.......
نامه های چند ماهه ام رو همه جمع کردم، نمیدونم پاره کنم یا نگه دارم یا اینکه برات بفرستم. راستش حیفم میاد بریزم دور، لحظه لحظه هامو برات گفتم، از احساس دوست داشتنم گفتم حتی اون موقع هایی که از دستت کلافه و عصبانی میشدم...
شعرهایی که برات گفتم، نثرهایی که نوشتم... دلم نمیاد... بوی تو رو میده
میترسم بفرستم، ناراحت بشی و ...
خودت بگو، دوست داری بفرستم یا اینکه دوست داری بریزم دور؟؟
محمد هنوزم دوسم داری؟؟؟ هنوزم منم تمام زندگیت؟؟؟
محمد، داداشم دوست دارم