تبليغاتX
:: ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!! ::

       ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!


<-BlogDescription->

درباره وبلاگ

  آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به یک لبخند تو
از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست...
شاد باشی و دل آرام
×××××××

اولین عشقم بود!!
نقابی زیبا بر چهره داشت!!
تمام زندگیش را پشت نقاب پنهان کرده بود!!
حرفهایش همه ساختگی بود
او نبود آنکه وانمود می نمود!
او یک بازیگر به تمام معنا بود
سالها مرا با کلمات زیبایش فریب داد
تا اینکه روزگار بالاخره ابرهایی که مانع دیدن حقیقت می شدند را کنار زد...
واین وبلاگ داستان این سالهای خاکستری است
آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیام امروز


پیوند های وبلاگ
طراح قالب

و ادامه ماجرا.........

با هزار فکر و خیال خوابم برد. صبح زدتر از هر روز بیدار شدم و سرکار رفتم. دل تودلم نبود. میخواستم زودتر بدونم ماجرا از چی قراره.

باز برای محمد مسیج دادم . ساعت حدود 8 بود که محمد مسیج داد، قضیه رو گفتم. زنگ زد. معلوم بود که براش خیلی مهمه. چون هیچوقت این موقع ها زنگ نمی زد.

پشت سرهم سؤال میکرد. کلافه ام کرده بود. اما او اظهار داشت چون برام خیلی عزیزی و روی تو حساسیت خاصی دارم دوست ندارم کسی مزاحمت بشه!!!

گفتم : کی بود؟ میشناسیش؟؟ شماره منو از کجا آورده؟؟؟

-         نمی دونم، حتما دیروز که گوشیم دست دوستم بوده مسیج دادی یا زنگ زدی، اونم شک کرده، چرا حرف گوش نمیکنی چرا زنگ زدی؟

-         خب ببخشید، خودت میدونی که اگه زنگ نزنی دلم طاقت نمیاره خودم زنگ میزنم

-         باشه، عیب نداره، بذار ببینم چیکار میتونم بکنم.اگه زنگ زد جوابشو ندی ها ، یادت نره جوابشو ندی

-         باشه باشه چقدر میگی ، جواب نمیدم اصلا گوشیو خاموش میکنم خوبه

-         ممنونم

-         حالا میخوای چیکار کنی؟؟

-         هیچی حسابشو میرسم غلط کرده مردیکه فضولی کنه، امانتی دادم دستش نباید که دیگه فضولی کنه

-         مگه چی شده حالا، بدونه ، مگه چیکار کردی، اصلا اینجوری بهتره ، خانواده ت هم زودتر باخبر میشن

-         نه .!!! هنوز نباید کسی بدونه، موقعیتم خراب میشه

ناراحت شدم و گفتم: یعنی چی؟؟ چه موقعیتی؟ منظورت چیه؟؟ بالاخره هرکس برای آینده اش تصمیمی میگیره تو هم تصمیمت رو گرفتی چی میشه بدونند

-         نه .... . درکم کن، فعلا نباید بدونند. اصلا اگه زنگ زد بگو ما همکاریم. شرکت ..... کار میکنم و فقط ارتباط ما در حد کاری هست نه چیز دیگه ای

هرچند که اصلا دوست نداشتم قبول کنم اما بازم بخاطر او قبول کردم. قرار شد برای اون دوستش زنگ بزنه و بدونه ماجرا از چی قراره و به من خبر بده

یک ساعت شدو از محمد خان خبری نشد، مثل همیشه فراموشکار و بدقول. هیچوقت نمیشد روی قولش حساب کرد، نیم ساعتش می شد چند ساعت!!

زنگ زدم، گفت:این دوستم توی کابینت سازی کار میکنه، گوشی گذاشته بوده یکی از شاگردهاش برمیداره باهاش ور میره، مسیج ها رو میخوونده که شماره ت گرفته میشه

برای من که اصلا قابل قبول نبود، خیلی مسخره به نظر میرسید.

 

ساعت نزدیک 2:30 بود ، تازه از سرکار برگشته بودم، هنوز لباسامو درنیاورده بودم که مسیجی اومد. دوست محمد بود، می گفت کار مهمی باهات دارم، حرفهای مهمی که باید بدونی.... انگاری تو دلم داشتند رخت می شستند!!! دلشوره داشتم، اما نمیخواستم بدون اجازه محمد برای او زنگ بزنم.

براش مسیج دادم: محمد، باز اون دوستت مسیج داده، میگه باهات کار دارم، مثل اینکه کار مهمی داره، براش زنگ بزنم؟؟

مسیج داد: هرکار دوست داری بکن

خیلی ناراحت شدم، از مسیج هاش می تونستم حس و حالش رو درک کنم، مثل اینکه دوست نداشت زنگ بزنم. باز مسیج دادم و گفتم: محمدخان ، من دارم باهات مشورت میکنم این چه طرز حرف زدنه؟؟ یعنی چی؟؟

اینبار جواب داد: اگه به من شک داری و اعتماد نداری زنگ بزن....

چند لحظه بعد از مسیج دادنش زنگ زد!!!!!!!!!

همه ی کارهاش این روزها برام تعجب آور بود، او هیچوقت این موقع ها زنگ نمیزد، چی شده؟!! این موضوع چیه که داره زنگ میزنه، مدام مسیج میده؟!! چرا اینقدر حساس شده.... واقعا داشتم شک میکردم.... زمانی بود که سعی میکردم به حرفهای محمد و دوستام گوش بدم و عینک بدبینی رو بندازم دور، اما نمیشد، بازم حس بدبینی، بازم تردید، بازم همون حس بدی که مثل خوره داشت روحم رو میخورد....

نمی تونستم حرف بزنم، با عجله رفتم توی حیاط، میخواست بدونه چی گفته؟ موضوع مهم چی بوده

گفتم : چیزی نگفت، فقط خواست براش زنگ بزنم، اجازه بدید زنگ بزنم ببینم چی میخواد بگه، اجازه میدید؟؟

-         به من شک داری؟؟

-         شک؟! نه، چرا... فقط میخوام بدونم کار مهم او با من چیه؟ چی میخواد بگه... از چیزی میترسی؟؟ قول میدم بگم همکارتم

-         هرکاری دوست داری بکن، تا دیگه به من شک نداشته باشی

محمد فکر میکرد ، با این حرفش منو منصرف میکنه، چون همیشه وقتی اینجوری حرف میزد، من راضی میشدم، اما اینبار موضوع فرق میکرد، مردی که منو نمیشناخت کار مهمی با من داشت!!!!

به اون مرد مسیج دادم و ازش خواستم روز بعد ساعت 7:30 زنگ بزنه، چون سرکار راحت تر میتونستم حرف بزنم.

تا روز بعد که روز پنجشنبه بود، برام مثل پنجاه روز گذشت، بالاخره شب طولانی به پایان رسید و صبح شد و من مشتاق تر و عجول تر از هرروز رفتم سرکار. ساعت 7:30 شد، گوشی ام زنگ خورد.

-         بفرمایید

-         سلام

-         سلام

-         خوبید؟

-         مرسی

-         کجایید ؟ خونه اید؟؟

-         مهمه؟؟ شما امرتون رو بفرمایید

-         معلمید؟؟؟ معلومه آدم سحرخیزی هستید که این موقع صبح بیدارید، اما من که آدم تنبلی ام، امروز اولین روزیه که این موقع صبح اومدم سرکار، باید از شما تشکر کنم

حرصم میگرفت، طرز حرف زدنش یه جوری بود، از اون مردای...... اما مجبور بودم تحملش کنم

گفتم آقای محترم شما گفتید با من کار دارید؟؟ چه کاری؟ خب بفرمایید؟

-         نه کار مهمی نبود،

-         یعنی چی؟؟؟ هزار بار مسیج دادید الان میگید کار مهمی نبود؟!! اصلا شما چرا به گوشی من زنگ زدید؟؟؟؟؟ شماره منو از کجا آوردید؟؟؟

-         یه اشتباه شد، همین ببخشید

-         اشتباه؟؟؟؟؟؟؟ پس اگه اشتباه شده بود کار مهم تون چی بود؟؟؟؟

-         گفتم که ببخشید داشتم مسیج ها رو میخووندم خواستم برای دوستم بفرستم اشتباهی کانکت شد!!!

-         پس لطفا دیگه مزاحم نشید

-         من دوس ندارم برای شما ایجاد مزاحمت کنم، فقط نمیدونم چرا از شما خوشم اومده

-         لطف کنید دیگه زنگ نزنید خداحافظ

گوشی رو قطع کردم. حرفها همه ضد و نقیص بود. محمد که گفت شاگرد دوستش اشتباه کرده، اینکه می گفت خودم!! موضوع چیه؟؟ چی رو دارن پنهان می کنند.

کله ام سوت می کشید اصلا حال و حوصله کار نداشتم، خدا را شکر روز پنجشنبه بود و ارباب الرجوع ها کمتر بودند و لازم نبود با هر کدوم شش ساعت سروکله بزنم.

هرکاری میکردم بی خیال موضوع بشم نمیشد، موضوع مهمی بود، باید هرجور شده بود میدونستم حتی اگه شده بود حاضر بودم منتش رو بکشم!! باید میدونستم و این بدگمانی در مورد محمد رو از بین می بردم.

ساعت  نزدیک 12 بود، به شماره اون مرد زنگ زدم، قطع کرد، بعد از چند لحظه خودش زنگ زد.

-         چی شد خانوم، قرار شد زنگ نزنی، اما خوشحالم که باز صداتو میشنوم

-         آقای محترم خواهش میکنم بگید چه کار مهمی داشتید

-         هیچی ، فراموش کنید، کار مهمی نبود. اصلا نمیدونم چی میخواستم بگم. !!!

-         نکنه آقای .... شما رو تهدید کرده؟؟ واقعا از ایشون می ترسید

-         خب شاید

-         واقعا که، مرد باشید حرفتون رو بزنید، شما که اینقدر ترسو هستید چرا زنگ زدید؟!!

-         خانوم محترم من اشتباهی زنگ زدم....

وسط حرفش پریدم و گفتم : آره میدونم، شاگرد شما فضولی کرد و زنگ زد، یا اینکه به قول خودتون خواستید مسیج بفرستید برای دوستتون و اشتباه شد... هر کدوم تون یه قصه ای تعریف می کنید، انتظار دارید باور کنم؟؟ شما خیانت در امانت کردید، شما حق نداشتید زنگ بزنید، اشتباه شد پس چرا مدام مسیج میدادی؟؟؟؟

-         ببخشید، اصلا به من چه که شما دوتا چه ارتباطی باهم دارید

-         منظورتون چیه؟؟

خودمو زدم به کوچه علی چپ و با عصبانیت و صدای بلندتری گفتم: ما فقط با هم همکار هستیم برام فرقی نمیکنه شما چی فکر می کنید، هرجوری دوست دارید فکر کنید. آقای .... همکار منه همینو بس

با تمسخر و طعنه گفت : از مسیج هایی که برای هم فرستادید معلومه

-         به شما هیچ ربطی نداره،

-         خب پس خداحافظ

-         براتون متاسفم واقعا که آدم ترسو و بزدلی هستید

-         اصلا هم اینطور نیست

پوزخند زدم و هیچی نگفتم، ادامه داد: دوست ندارم رابطه ام با محمد خراب بشه از باجناق گذشته ما با هم دوستهای صمیمی هستیم با هم بزرگ شدیم، حتما اینو که میدونستید.

انگاری یه پتک رو محکم کوبیدند رو سرم، گیج میزدم، اصلا نمیدونستم چی بگم، ولی ناراحت نشده بودم، هنوز توی حالت گیجی بودم. دوستام اشاره میکردند، میخواد یه دستی بزنه، حرفشو باور نکن

با همون عصبانیت قبلی گفتم: به من ربطی نداره شماها با هم چه رابطه ای دارید، فقط دوست داشتم بدونم چرا به من زنگ زدید؟ کارمهمتون چی بود

-         بگذرید خداحافظ

گوشی رو قطع کرد. به حساب خودش نمیخواست بگه اما حرفش رو بالاخره زد... برگشتم رو به زری کردم و گفتم: باجناقش بود...

خیلی آروم و خونسر و با یه لبخند این حرفو به زبون آوردم، مثل اینکه هنوز تنم داغ بود و درد زخمی که خورده بودم رو حس نمیکردم.

زری گفت: برای خودش یه جیزی گفته، به محمد مسیج بده و از خودش بپرس

مسیج دادم بهش گفتم که اون مرد میگه باجناقتم، راست میگه؟ محمد اون کیه؟ راستش رو بگو

اون شب عجب شبی بود.... بقیه داستان باشه برای یه شب دیگه....

 

هنوز داستانم ادامه داره، اما هم من خسته شدم و مطمئنا شما هم خسته شدید... داستان ما هنوز ادامه داره و هنوز جالبه. هرروز یه چیزی جدید و جالب دیگه ای از جناب محمد خان کشف میشد. باید اسم محمد رو بذارن عامل ناشناخته!!

به بعضی از دوستان که منو دختر ساده و احمقی میدونند بگم، شاید تا درصدی حق با اونا باشه!! اما با موقعیت و شرایطی که محمد داشت، هرکسی بود باورش میکرد و بهش اعتماد میکرد، معاون یه اداره دولتی... عضو هیئتهای .... ورزشکار و فوتبالیست و.....

شما بودید بهش شک می کردید؟؟

 

 

 

به نظرتون محمد کیه؟؟؟؟

 

آیا اون مرد راست میگه؟؟

 

به نظر شما محمد چیکار میکنه؟؟ چه جوابی میده؟؟؟

 

به نظرتون قصه ما به کجا میرسه؟؟؟؟؟

 

منتظرم

 

دوست دارم بدونم شما بودید چه میکردید؟

 

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:57  توسط پرگل  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © pargol.Blogfa.Com

This Template Designed By Themeweblog.blogfa.com