تبليغاتX
:: ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!! ::

       ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!


<-BlogDescription->

درباره وبلاگ

  آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به یک لبخند تو
از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست...
شاد باشی و دل آرام
×××××××

اولین عشقم بود!!
نقابی زیبا بر چهره داشت!!
تمام زندگیش را پشت نقاب پنهان کرده بود!!
حرفهایش همه ساختگی بود
او نبود آنکه وانمود می نمود!
او یک بازیگر به تمام معنا بود
سالها مرا با کلمات زیبایش فریب داد
تا اینکه روزگار بالاخره ابرهایی که مانع دیدن حقیقت می شدند را کنار زد...
واین وبلاگ داستان این سالهای خاکستری است
آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیام امروز


پیوند های وبلاگ
طراح قالب

سلام ممنونم از دوستانی که به وبلاگم سر میزنند.

خیلی از دوستان خواستند که داستانم رو خلاصه کنم؛ البته داستان نه خاطره ام رو.

باشه چشم امروز میخوام خیال همه رو راحت کنم بگم کی بود و چی شد....

 

اون روز محمد جواب هیچکدوم از مسیج هامو نداد. ظهر خسته و کوفته رفتم خونه، حوصله کسیو نداشتم، همیشه وقتی دلم میگیره، با نماز خووندن آروم میشم.

در اتاقم رو بستم و نماز خووندم، دلم شکسته بود، حال عجیبی داشتم، احساس غریبی بود، تا حالا همچین احساسی نداشتم، دوست داشتم نفرینش کنم، دوست داشتم بدترین ها را از خدا میخواستم، اما نمی تونستم، هنوز ته دلم یه نوری از عشق سو سو میزد!! هنوز من خر دوسش داشتم!!

براش مسیج دادم به خدا و قرآن و... قسمش دادم که بگه جریان چیه.

مسیج داد!!! گفت: نمیخواستم اینطوری بشه، خواستم بهت بگم!!! خواستم یه کاری کنم که از من بدت بیاد و جدا بشی اما نشد!!!

عجب حرف مسخره ای، چه جوری خواستی منو متنفر کنی؟؟! وقتیکه گفتی دیگه میخوام تا آخر عمر باهات بمونم؟!! وقتیکه گفتی دیگه ؟آقای .... صدام نزن، اینقدر رسمی باهام حرف نزن، بهم بگو محمد؟؟؟!!! وقتیکه عکسمو دیدی و مدام گفتی خاونم گل من چه خوشگل می خندی دلمو ردی؟؟!!! وقتیکه یه روز پیام نمیدادم میسکال نمیزدم نگران میشدی و میگفتی نکنه با من قهر کردی؟؟ وقتیکه ازم قول گرفتی هیچوقت فراموشت نکنم و همیشه تا آخر عمرم باهات بمونم؟؟؟؟؟!!!!

آره این حرفها باید منو از تو متنفر میکرد؟؟؟ تو با این حرفها سعی داشتی دل منو بزنی؟؟!!! عجب حرف مضحکی....

هنوز باورش برام سخت بود، هنوز نمی تونستم باور کنم محمد، همونی که فکر میکردم صادق تر و مهربون تر از خودش روی زمین نیست، اینهمه دروغهای قشنگ برام سرهم کرده!!!

بغض داشت خفه ام میکرد. حالا دیگه نوبت گله کردن از خدا بود: خدایا من که هربار از تو خواستم راه درست رو بهم نشون بدی، هربار از تو خواستم که اگه دروغ یا هوسی  در کار هست یه کاری کنی دلسرد بشم، خدایا مگه من نیومدم امامزاده، مگه اون روز ازت نخواستم اگه محمد واقعا از ته دل با تمام وجود دوسم داره برام پیام بفرسته، یادته خدای من، اون روز محمد برخلاف روزهای دیگه مسیج داد، یه مسیج عاشقانه، یادته خدای من محمد مسیج داد گفت:" عزیزم کجایی دلم برات تنگ شده، حالت خوبه، نگرانتم و...."

خدای من، من که هربار نظر تو رو پرسیدم، استخاره کردم.... خدایا این چه بازی ای بود....

 

شاید خدا میخواست من یه تجربه کسب کنم، شاید خدا خواست به من بفهمونه عشق، چیزی نیست که به هرکسی هدیه کرد، شاید خدا خواست قدر عشق و دل پاکم رو بدونم و راحت به دست هرکسی نسپارم....

ولی هنوز برام سخته باور کنم محمدم دروغ گفته.

محمد زن و بچه داشت!!!!!

اون شب دعوت داداشم بودیم، با خانواده عموها و عمه و... رفته بودیم باغ پدری.... خواستیم همه دور هم باشیم و خوش بگذرونیم ... اما

نمی تونستم خوشحال باشم، حتی قیافه آدمهای خوشحال رو به خودم بگیرم، حوصله حرف زدن رو حتی نداشتم!!!

به سعید، همون باجناق محمدخان مسیج دادم درست یادم نیست مسیجم چی بود اما ازش خواستم بگه محمد چه مشکلی داشته که اینکارو کرد؟ و اینکه او زندگی خوبی داره یا نه؟

برام مهم بود، باید میدونستم چرا با من این بازی رو کرده...

همین که پیامم ارسال شد، از طرف محمد خان پیام عاشقانه ای رسید که :" تو هم مثل باجناقم آدم پست و بی شعوری هستی، تو هم هوسبازی، لنگه اونی، مبارک هم باشید"!!!!

واقعا که شما بگید من هوسباز و پست بودم یا او؟؟؟

منظورش از مبارک هم باشید، فهمیدم، او همیشه رو حرفش حساس بود و میدونستم این کلمه رو با چه حس و حالی گفته، مطمئن بودم ناراحته. اولش خواستم مثل خودش یه پیام بفرستم با فحش و ناسزا، که هرچی لایق همچین آدمی هست بهش بگم. اما پشیمون شدم و نوشتم" محمدم هنوز باورم نمیشه، باورم نمیشه کسیکه مثل فرشته مهربون و صادق می دیدمش الان شده یه شیطون، باور نمیشه محمدی که اینقدر دوسش داشتم اینهمه وقت به من دروغ گفت و با احساساتم بازی کرد، هنوز باورم نمیشه، برات آرزوی خوشبختی رو دارم، از مسیجت هم واقعا ممنونم!!! واقعا که خیلی خوب  عشق و محبتم رو جبران کردی. خداحافظ.

و به اون باجناقش پیام دادم و گفتم: شماها همه تون دروغگویید، میدونستم دستتون توی یه کاسه است، اگه اینجور نیست پس محمد از کجا فهمید براتون مسیج دادم؟؟

خلاصه اینکه اون قسم خدا و پیغمبر خورد که ایستاده بوده و اونجا وهمین که می بینه من براش مسیج دادم گوشیو ازش میگیره و میخونه!!!

چاره ای جز باور نیست. برای من چه فرقی میکرد...

روز بعد باجناقش زنگ زد، حدود 45 دقیقه حرف زد،از خودش و زندگیش می گفت، از محمد که زندگیشو خراب کرده بود، از اینکه باهم بزرگ شده بودند و دوستای صمیمی بودند، از اینکه چندساله باجناقند!! از اینکه محمد آقای ما متولد 1350 هست!!!از اینکه زن داره و بچه د اره، از اینکه 10 سالی هست که ازدواج کرده، از اینکه در کنار زنش احساس خوشبختی میکنه!!!

ولی واقعا اونا خوشبخت بودند؟؟؟ یه زوج خوشبخت هستند؟؟ من که اینطور فکر نمی کنم، اگه خوشبخت بود، عاشق هم بودند هیچوقت بهش خیانت نمی کرد... برای من که قابل درک نبود....

منو محمد ازهم جدا دشیم.... قصه ی ما تموم شد...

اما حالا مزاحمی به نام باجناقش پیداش شده بود، مردیکه اینقدر پررو و پوست کلفت بود که وقتی بهش گفتم :" آقا خجالت بکشید شما جای بابای من هستید"

با خنده و شوخی گفت " منو می بینید از این حرفتون چپشیمون میشید، چون به قیافه اصلا نمیاد 40 سال داشته باشم، آدم خوبه دلش جوون باشه"!!

عجب آدمای پررویی...

 میگفت زن داره، میگفت دختری هم سن و سال من داره، اما با پررویی ازم میخواست باهاش بمونم...

 

فکر کردن به همچین آدمایی اعصاب برام نمیذاره

حداقل امشبم رو نمیخوام خراب کنم، قراره با عمو اینا برای شام بریم بیرون... پس با اجازه تون بقیه رو بعدا میگم.

 

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:46  توسط پرگل  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © pargol.Blogfa.Com

This Template Designed By Themeweblog.blogfa.com