تبليغاتX
:: ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!! ::

       ورود اراکی ها اکیدا ممنوع!!


<-BlogDescription->

درباره وبلاگ

  آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به یک لبخند تو
از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست...
شاد باشی و دل آرام
×××××××

اولین عشقم بود!!
نقابی زیبا بر چهره داشت!!
تمام زندگیش را پشت نقاب پنهان کرده بود!!
حرفهایش همه ساختگی بود
او نبود آنکه وانمود می نمود!
او یک بازیگر به تمام معنا بود
سالها مرا با کلمات زیبایش فریب داد
تا اینکه روزگار بالاخره ابرهایی که مانع دیدن حقیقت می شدند را کنار زد...
واین وبلاگ داستان این سالهای خاکستری است
آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیام امروز


پیوند های وبلاگ
طراح قالب

سلام بقیه ماجرا....

 

اون روز وقتی باجناق محمدخان گفت که 40 سال داره!! ازش پرسیدم محمد چند سال داره؟

آخه می گفت از بچگی باهم بودند و از باجناق گذشته دوست هستند!!

فکر می کنید محمد چند سال از من بزرگتر بود؟؟

به نظر شما راست گفته بود و متولد 58 بود؟؟؟

یعنی 9 سال از من بزرگتر بود؟؟؟

محمد متولد 1350 بود!!! یعنی دقیقا 17 سال از من بزرگتر بود!!

شما جای من بودید چه حسی پیدا می کردید؟؟

احساس میکردم اینهمه مدت بازیچه یکی بودم، احساس پوچی میکردم، احساس بیچارگی...

از خودم بدم می اومد، از اون بدم می اومد، از همه متنفر شده بودم....

من چه کرده بودم؟!! چرا باید اینطور میشد؟؟ به چه دلیل محمد با داشتن زن و بچه با من بود؟ چرا با من دوست شد؟؟ چرا اظهار علاقه کرد؟؟ چرا حرف از دوست داشتن میزد؟؟ چرا میخواست دوسش داشته باشم؟؟ چرا ازم میخواست تا آخر عمر باهاش باشم؟؟ چرا و هزار چرای دیگه توی سرم رژه می رفتند و تنها پاسخی که میتوانست این سربازان آشفته مغزم را کمی آروم کنه، این بود که او یک مرد هوسباز بوده.

برام غیرقابل باور بود، حتی فکر کردن به این موضوع که محمدی که دوسش داشتم یه مرد هوسباز بوده، برام سخت و غیرقابل باور بود...

اون روز چه روز بدی بود...

هزار بار به محمد گفتم هیچوقت دروغ نگو، همیشه خوب یا بد راستش رو بگو... ماه پشت ابر نمی مونه، بالاخره همه چیز معلوم میشه، نذار اون موقع از هم ناراحت بشیم... اما او ادعا داشت دروغ نمیگه، بعضی اوقات هم بهش برمیخورد، میگفت به من اعتماد نداری، بدبینی، بدبین تر از تو ندیدم، می گفت فکر می کنی هوسبازم!!

آیا من اشتباه فکر میکردم؟؟

وقتی تمام اتفاقات ریز رو کنار هم میذاشتم، میفهمیدم که خیلی احمق و برعکس فکر محمد خیلی خوش خیال بودم که متوجه نشدم در زندگی او یه نفر دیگه هست...

از زنگ نزدن هاش... از مسیج ندادن هاش.... از اینکه بعدازظهر به بعد عمرا مسیج نمیداد تا چه برسه به زنگ زدن!! از اینکه می گفت نمی تونم... حتی اون روز، آره اون روز که زنگ زدم و جواب نداد و بعد گفت داشتم با اراک حرف میزدم...اون روز یه حس بد بهم دست داد، اما گفتم بیچاره شاید با مامانش حرف میزده!!!!! چه خوش خیال...

 

برام عجیب بود، چطور یه پسر نمی تونست برای کسی که دوسش داره زنگ بزنه؟!! پسرهای این دوره زمونه که اینطوری نیستند، به بهانه زنگ زدن اگر در بدترین موقعیت هم باشند یه جور در میرند و زنگ میزنند، پس چرا محمد اینقدر بهانه می آورد؟؟

بهش شک نکردم، چون دوست نداشتم ناراحتش کنم و فکر کنه بهش بی اعتمادم!!

اما او جواب دوست داشتنم ، محبتم، عشقم، علاقه ام، اعتمادم رو اینطوری داد!!!!!!!

 

باجناقش پرسید: مگه گفته چند سالشه؟

-         گفته بود متولد 58

-         تو هم باور کردی؟

-         جای من بودید باور نمی کردید؟

-         حق با توئه، ولی چطور باهم آشنا شدید؟

فهمیدم که میخواد سواستفاده کنه، مطمئن بودم که برای بد کردن محمد میخواد، به قول معروف " باجناق فامیل نمیشه" از اونجایی که این باجناق هم دل خوشی از محمد نداشت.

گفتم چطور مگه؟ فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه؟

-         همین طوری پرسیدم، آخه خیلی عجیبه شما کجا، اون کجا، حتما دانشجویید؟ همدیگرو دیدید؟

منظور کثیفش رو فهمیدم، با عصبانیت گفتم: نخیر آقا، نه دانشجو ام، نه دیدمش، اصلا تا حالا اراک خراب شده تون هم نیومدم

خنده ی زشتی کرد و گفت: چرا عصبانی میشی حالا؟ حتما خیلی ناراحت شدی وقتی فهمیدی،آره؟

-    بیشتر دلم برای زنش سوخت، محمد در حق اون خیلی بد کرده، واقعا که آخر نامردیه، باورم نمیشه باهم مشکلی ندارند، زندگی خوبی دارند، اما محمد با کسی دیگه ای وقتش رو پر میکنه، عشق و محبت رو از کس دیگه ای میخواد؟ اگه توی زندگیش مشکلی داشت، با زنش خوب نبود، می تونستم بگم از روی بدرفتاری و کمبود محبت اینکارو کرده، اما حالا...

-    همیشه به محمد میگفتم، بابا وقتی میخوای با کسی دوست بشی از اول همه چیزو بگو، تا اون تکلیفش رو بدونه، اگه میخواد میمونه نمی خواد هم میره، دیگه اینجوری این بدبختی ها پیش نمیاد، من خودم همینطورم، از اول همه چیزو میگم

وسط حرفش پریدم و گفتم : به نظر خودتون خیلی مردید؟ رفتارتون درسته؟ شما تعهد اخلاقی ندارید!! تعهدی نسبت به خانواده ندارید، واقعا که... بیچاره زن و بچه های شما

-         اشتباه فکر می کنید، اگه شما هم جای من بودید یا هرکس دیگه ای، وقتی زنی به بداخلاقی و بی تفاوتی زن من داشت اینکار میکرد!

-         چه مسخره.... شماها همیشه تقصیرها رو میندازید گردن زن بیچاره، مطمئنا شما عیبهایی دارید که همسرتون همچین رفتاری داره

-         نه اشتباه فکر می کنید، همه منو میشناسند ، میدونند چه آدم شوخ و سرحالی ام اما زنم سرد مثل یخ!

-         نمیدونم. اصلا به من ربطی نداره، مشکل شماست نه من

-         من دوست دارم با شما باشم، با شما حرف بزنم!! حرف زدن با شما احساس آرامش بهم میده

-         ببخشید قیافه ام خیلی شبیه خره؟ فکر میکنم شما جای بابای من سن  داشته باشید

حرصم گرفته بود، عجب مردهایی

اون روز از اون جناب قول گرفتم کاری به زندگی محمد نداشته باشه، و چیزی نگه، و کاری نکنه که زندگیش خراب بشه، اون هم قول داد!!! هرچند از این مردها توقع نباید داشت که سر قولشون بمونند.

این آقا به بهانه های مختلف زنگ میزد... زهرا و دوستام ناراحت بودند، میگفتند نباید دلت به حالش بسوزه، مگه مددکاری؟ بذار به درد خودش بمیره، به تو چه ربطی داره، اون هم لنگه ای محمده... ولش کن

اما او از من کمک میخواست، حالا راست یا دروغ پیشنهادهایی که درمورد بهتر شدن زندگیش میدادم رو انجام میداد...

مردادماه بود...

یه شب زنگ زد و گفت: از بیمارستانم، با خانومم بحثم شده ، قلبم ناراحته، بخاطر همین کارم به بیمارستان کشیده....

من احمق باور کردم، چقدر هم دلم به حالش سوخت...

چندبار این موضوع تکرار شد، تا اینکه یهو غیبش زد، برام عجیب بود، گفتم حتما بیمارستانه حالش خیلی بده و نتونسته زنگ بزنه!

تا اینکه زنگ  زدم 118 و شماره همه بیمارستانهای اراک رو گرفتم و متوجه شدم که .......

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:53  توسط پرگل  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © pargol.Blogfa.Com

This Template Designed By Themeweblog.blogfa.com